November 22، 2009

Forgotten Hopes

(Music: Anathema)


Hey you.. rotting in your alcoholic shell

Banging on the walls of your intoxicated mind

Do you ever wonder why you were left alone

As your heart grew colder and finally turned to stone


Did I punish you for dreaming?

Did I break your heart and leave you crying?

Do you ever dream of escaping?

Don't you ever dream of escaping...


Pathetic oblivion

Forgotten hopes buried in your soul's lonely grave

Pathetic oblivion

Remember how you were before you locked your heart away


Did I punish you for dreaming?

Did I break your heart and leave you crying?

Do you ever dream of escaping?

Don't you ever dream of escaping...


Anathema - Forgotten Hopes




هی تو ..که در پوسته ی الکُلی خودت در حال پوسیدن هستی

دریچه ها رو محکم یه روی ذهن مسمومت بستی

آیا هیچ تعجب نمی کنی که چرا تنها مانده ای

همینطور که قلبت سردتر میشه و سرانجام مثل سنگ

**

آیا تورو به خاطر داشتن آرزوهات و رویاهات سرزنش و مجازات کردم؟

آیا قلبت رو شکستم و تو رو گریان تنها گذاشتم؟


آیا همیشه در رویای رهایی و فرار هستی؟

مگر نه اینکه همیشه در رویای رهایی و فرار هستی..

**

فراموشکار رقت انگیز

امیدهای فراموش شده مدفون شده اند در گور تنهایی روح تو

فراموشکار رقت انگیز

به خاطر بیاور که چگونه بودی قبل از آنکه درهای قلبت رو قفل کنی

**

آیا تورو به خاطر داشتن آرزوهات و رویاهات سرزنش و مجازات کردم؟

آیا قلبت رو شکستم و تو رو گریان تنها گذاشتم؟


آیا همیشه در رویای رهایی و فرار هستی؟

مگر نه اینکه همیشه در رویای رهایی و فرار هستی..





by: Shahrzad


* Did I punish you for dreaming?

Did I break your heart and leave you crying?



November 01، 2009




فوویسم
Fauvism

سبک نقاشی مبتنی بر کاربرد اغراق آمیز از رنگ های غیرطبیعی و تند، که اولین جنبش پیشروی هنر اروپا بین سده ی بیستم تا آغاز جنگ جهانی اول محسوب می شود. این جنبش نیز همچون جنبش امپرسیونیسم، نام خود را مدیون توصیف کنایه آمیز یک منتقد است. لویی واسل که منتقد هنری روزنامه بود، وقتی از نمایشگاه عجیب و نامتعارف آثار ماتیس، دُرَن، ولامینک و دیگران که در سال 1905 در سالن پاییزه برپا شده بود بازدید می کرد و چشمش به مجسمه ای که به سبک متعارف ساخته شده بود افتاد، فریاد زد" نگاه کنید! دوناتلو در قفس « فووها» ( حیوانات وحشی)".





اگرچه این نام با استهزاء و تمسخر ادا شده بود، اما چندان هم نامناسب با آثار این هنرمندان که شور و اشتیاق سکنا ناگزینی داشتند نبود؛ شور هیجانی که نشانگر کنار نهادن اصول تمدن بود. این جنبش برای مدتی به موازات تجلیات اولیه اکسپرسیونیسم در آلمان جریان یافت و آثار پیشقراول این جنبش یعنی هنری ماتیس، منبع الهامی در هنر آلمان بین سالهای 1908 و 1910 بود. فوویسم عمدتاً به قابلیتهای تصویری رنگ های خالص علاقمند بود؛ از این جنبه آنان بسیار وامدار جنبش پست امپرسیونیسم بودند. اگرچه آنان به طور منطقی از امپرسیونیسم منشاء گرفته بودند، اما جنبش آنها به طریقی خود واکنشی بود در برابر ویژگی مستند گونه ی این سبک. آنان تأکید پیشین نقاش بر خودانگیختگی و باور داشتن به تصویر ایجاد شده بر شبکیه ی چشم را به کناری نهادند و در عوض بر سادگی فرم و نظام بندی بیانی و غالباً شدید رنگی تأکید کردند و از تقلید ازطبیعت اجتناب جستند.
با این حال مضامین آثار آنان چندان تحولی و انقلابی نبود، این سبک صرفاً ابزاری بود برای ارائه موضوعات سنتی و قراردادی همچون طبیعت بیجان، منظره یا پرترهایی که البته نامتعارف و عجیب بودند.


Henri Matisse


Most Famous Painting of Matisse
"Dance"



از جمله هنرمندان برجسته ی این گروه می توان به مارکه، روئو، ولامیک، براک و دوفی اشاره کرد. برجسته ترین ویژگی آثار آنان همانا رنگ های بسیار تند و خیره کننده بود؛ رنگ های خاصی که آگاهانه برای خلق جلوه های حسی و اشتراک، هیچ برنامه مشترکی نداشتند.


اوج جنبش در نمایشگاه هایی بود که بین سال های 1905 و 1906 به ترتیب در سالن پاییزه و سالن مستقل ها برپا کردند. فوویسم برای اکثریت گروه خود، صرفاً مرحله ای انتقالی و گذرا بود که با عبور از آن قادر شدند تا سبک ها و روش های متنوعی را ابداع کنند. گرچه عمر فوویسم کوتاه بود اما تأثیر عمیقی بر رشد و گسترش اکسپرسیونیسم آلمان نهاد.



گردآورنده: شهرزاد

October 23، 2009

از میان نامه های فروغ بخوانید..



آه دلم گرفته، گرفته...گرفته،
من در اینجا خیلی تنها مانده ام!

8اردیبهشت. فری عزیزم! کارتت رسید آن را چندین بار خواندم و پکر شدم تو وقتی از آدم دور هستی آدم را دوست داری و وقتی نزدیک آدمی برعکس آن رفتار میکنی...با وجود این ترا و دیوانگی هایت را خیلی دوست دارم. تو مثل خود من هستی.

یکشنبه 26 اسفند 1337
«...چند روز پیش نامه ات رسید با شعرهای تازه که کلی خوشحال شدم. مرتب می خواهی برایت جواب بنویسم و فرصت نمی کنم. حال شماها باید خیلی خوب باشد برای اینکه هیچکدامتان برای مادر نامه نمی دهید و بخصوص تو که باید کاملاً سیر و راضی باشی چون مرتب شعر می گویی و بطوریکه شنیده ام داری بچه دار هم می شوی؟ بگذریم- فری جان شعرهایت را خواندم تو از اول استعداد داشتی و من هیچ تعجب نمی کنم. شعرهایت از نظر موضوع و حس و ظرافت حس ها کاملاً به دل می نشینند و خیلی خوب هستند. اما نمی دانم در زبان آلمانی چه حالتی ممکن است داشته باشند و فرم ساختمان آنها از نظر زبان و ریتم چگونه است.
هرچند این مسائل در درجه دوم اهمیت قرار دارند. اصل موضوع نوع برداشت (Conception) و جهان بینی شاعر است. از آخرین شعرت که اینطور شروع میشود ( ...میخواهم برای آرامش درونم...) خیلی لذت بردم. چون در پشت تصاویر و سطح خارجی آنها یک حس عمیق و وحشت زده انسان وجود داشت و یک حالت مستیک و تسلم آمیز داشت که آدم تا در تجربیات حسی و فکریش پخته نشود و شکل نگیرد نمی تواند این مسائل را به این صورت ابراز کند. تو باید ادامه بدهی و من مطمئن هستم که تو عالی و خوب خواهی شد.
بهتر است با سیروس ( منظور سیروس آتابای است) تماس بگیری. راستی خوب شد یاد او افتادم. تا سال گذشته که او در تهران بود باهم خیلی دوست شده بودیم- بعد یکدفعه اوائل پاییز بود که غیبش زد و بچه ها گفتند که به آلمان برگشته و من دیگر از او خبری ندارم. سلام مرا به او برسان. شعرهایت را برایم بفرست و سعی کن آنها را چاپ کنی و مهمتر از تمام اینها- سعی کن بیشتر فکر کنی. نمی دانم اصلاً میتوانی فکر کنی و یا اینکه آنطور که شعرهایت نشان میدهند وافعاً عوض شده ای بهر جهت آرزوی من اینست که موفق شوی.»
اینجا خیلی تنها مانده ام........................

.............
از زور تنهایی مثل سگ کار میکنم و فراموش میکنم که شماها هم رفته اید و برنمی گردید یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامی ها که موفقیت پیدا کرده.........

..............
زندگی همین است یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گل بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعمول مثل شعرو سینما و هنر و از این مزخرفات! اما بهرحال همیشه تنها هستی. تنهائی ترا می خورد و خرد می کند- من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام میکند ولی بگذریم...بگذریم. بگذریم...............
وضع از این قرار است – برایم نامه بنویس به آینا و کلور( منظور همسر فریدون و خواهر دیگر است) سلام برسون- عید را بهمه شماها تبریک میگویم و دلم پر میکشد وقتی که به آن روزهایی که باهم بودیم فکر میکنم- ترا می بوسم – فروغ
…………
...از زندگی گذشته بکل بریده ام- وقتی کامی (کامیار پسر فروغ) را در خیابان میبینم که حالا قدش تا شانه ام میرسد فقط تنم شروع میکند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن اما نمی خواهمش - نمی خواهمش- فایده این علایق و روابط چیست؟
آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هرکس یک جفت دارد. باید جفت خودش را پیدا کند با او همخوابه شود و بمیرد. معنی همخوابگی همین است یعنی کامل شدن و مردن. چون زندگی فقط تلاش برای جبران نقص ها است.
من خیلی بدبخت هستم فری جانم و هیچکس نمی داند. حتی خودم هم نمی خواهم بدانم. چون وقتی با این مسئله روبرو میشوم تنها کاری که میتوانم بکنم اینستکه خودم را از پنجره پایین بیاندازم.
آه...دارم چرت و پرت می نویسم – پاییز که آمدی باهم صحبت خواهیم کرد و خدا کند پاییز بیاید آینا را ببوس. شعرهایت را برایم بفرست و فراموش نکن که زندگی همین است. کار و باز هم کار.
( بدون تاریخ)



از دیوان کامل فروغ فرخزاد

چاپ آلمان 2003 میلادی

October 16، 2009



***

ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم
ای نور هردو دیده، بی تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو
وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم
دل بود از تو خجسته، جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه ای گسسته، از تو کجا گریزم

« مولانا »




October 01، 2009



ای آسمان تیره ی تا جاودان تهی!

من از کدام پنجره پرواز می کنم؟

وز ظلمت فشرده ی این روزگار تلخ

سوی کدام روزنه ره باز می کنم؟

« فریدون مشیری»

***


پ.ن/

رفتم به کنار رود،
- سرتا پا مست-
رودم، به هزار قصه، می برد ز دست
چون قصه ی درد خویش با او گفتم
لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست!


پ.ن/



دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیده حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
طعم بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیره زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


زنده یاد فریدون فروغی ...



September 22، 2009





^
^
^
^
^

To change the mood, Listen*



***

September 13، 2009

Camille Claudel

کامیل کلودل

فیلم بر اساس داستان واقعی زندگی مجسمه ساز مشهور" کامیل کلودل" ساخته شده ، سبک و تم فیلم، هنری می باشد که حول محور اصلی داستان یعنی عشق آتشین و بی سرانجام دو هنرمند می چرخد.

ما در ابتدای فیلم با تصویر زن مجسمه سازی مواجه هستیم که در سرمای سوزناک زمستان سال 1885، با دستان و انگشتان عریان و یخ بسته اش از شدت سرما، مشغول حفر و کندن گودالی از خاک رس است.
طی داستان، کلودل با رودین آشنا می شود، مردی که تمام وقتش در کارگاه مجسمه سازی اش با مدل های زنده می گذرد. کامیل کلودل (Camille Claudel) عاشق و شیفته ی رودین(Auguste Rodin) مجسمه سازی مشهور، هرزه و مسن تر از خودش می شود.بعد از مدتی، کلودل حرفه ی خویش را رها می کند تا دستیار خلاقِ رودین ورشکسته شود و به تدریج جای الهه ی رودین را در خلق آثارش می گیرد و همچنین دستیار و معشوقه ی او. به دنبال آن، مسئله ی بارداری کلودل، او را وامی دارد تا از رودین درخواست کند که باید میان او و همسرش یکی را انتخاب کند. رودین نمی پذیرد و کلودل او را ترک می کند. در نتیجه،این شکست عشقی منجر به تغییر وضعیت در سلامت روحی کلودل می شود. و به دنبال آن، زمانیکه رابطه ی عاشقانه اش با رودین پایان گرفت، او بود که با جنون خو می گرفت. و همینطور که دیوانگی او پیش روی می کرد، او روی مجسمه هایی که مدت ها نیمه کاره مانده بود، کار می کرد و اینگونه به نظر می رسید که بازگشت دوباره ی کلودل به زندگی تنها در دستان و بازوان او می باشد. علاوه بر یک داستان عاشقانه ی تأثیرگذار، کامیل کلودل اعتباری در هنر محسوب می شود و در اینجا این مسئله ارجحیت دارد . خصوصاً زمانیکه ما شاهد نبوغ جنون آمیز کلودل در کارهایش هستیم که لزوماً در قالب و فرم مجسمه ها و تندیس هایش جاری شده است.
در انتها بیننده متعجب است از علت دیوانگی کلودل؛ که آیا یک بیماری ارثی بود؟ یا عکس العمل او در مقابل رفتارهای جامعه و مردم بوده است؟ یا نتیجه ی آزارها و رنجی است که از جانب رودین متحمل شده؟ یا به گفته ی یکی از اعضای خشمگین خانواده ی کلودل " او جنون گِل داشته است" ؟!



***
در باب فیلم

ستاره ی جهانی مشهور (Isabelle Adjani) در نقش (Camille Claudel) ِ خلاق و نابغه ودلربا، (G'erard Depardiue) در نقش (Auguste Rodin) مجسمه سازافسانه ای. و این داستانی است واقعی از وسوسه ی آتشین آنها چه در هنرشان و چه در ارتباط با یکدیگر.
علاوه بربه تصویر کشاندن کلودل؛ الهه رودین در خلق آثارش و مجسم و تصویر سازی یک داستان رمانتیک محکوم به شکست، (Camille Claudel) یک شاهکار سینمایی تکان دهنده محسوب می شود. این فیلم در سال 1989نامزد جایزه اسکار برای بهترین فیلم زبان خارجی شد و (Isabelle Adjani) نامزد جایزه ی اسکار بهترین بازیگر زن در ایفای نقش تأثیرگذار زن جوان زیبایی شد که همه ی استعداد و هنر خویش را قربانی عشق خود می کند.

این فیلم،درسال 1989 برنده ی جایزه ی سزار فرانسه برای بهترین فیلم و بهترین بازیگر زن شد و همچنین برنده جایزه ی بهترین بازیگر زن ازفستیوال فیلم برلین شد.







Casts

Isabelle Adjani as Camille Claudel
G’erard Depardieu as Auguste Rodin

Directed by: Bruno Nuytten
Produced by: Isabelle Adjani
Christian Fechner


گردآوری و ترجمه: شهرزاد