مرداد ۰۳، ۱۳۹۱






وقتی زندگی مشترک من و پابلو شروع شد، تصور می کردم که می توانم و باید خودم را وقف او کنم، بی آنکه از او توقعی داشته باشم. قبلاً موقعیت من محکم تر بود، چون تنها بودم؛ ولی شش سال گذشته را به خاطر او زندگی کردم. تجربه ی من از بچه دار شدن و پیامد آن، این بود که برای احساس رضایت در زندگی، وجود خودم را هیچ وقت در نظر نداشته باشم. من تشنه ی محبت، گرما و امنیت بودم و امید داشتم که پابلو، به رغم تمام مشکلاتی که پشت سر گذاشته بودیم، مرا سیراب کند پس از تولد پالوما به این شناخت رسیدم که هیچ گاه گرمای انسانی را در وجود پابلو پیدا نخواهم کرد؛ چیزی که در ابتدا برایم مهم بود، ولی دیگر از او توقعی نداشتم. درک این مسئله مدت زیادی به طول انجامید، چون علاقه من به پیکاسو در حد عشق بود و این باعث  می شد تا نتوانم یکباره تمام امیدم را از او قطع کنم. سرو صداهای خانه برای پابلو خسته کننده بود، ولی بچه ها بر زندگی روزانه ی ما حاکم بودند. درست حالا صدای پابلو را می شنوم که در دلش می گوید: او خیال می کند که برنده ی بازی است و با دو بچه اش بازی را در دست دارد و من تنها یک عضو خانواده هستم – و این اعتباری است برای تعادل! آرزوهای آتشین او و کارهایی که در ابتدا برایش خوشحال کننده بودند، دیگر از بین رفته بودند. بچه ها را هم گاهی مثل سلاحی می دید که من می خواهم بر ضد او به کار ببرم. با گذشت زمان فاصله اش را از من بیشتر می کرد(...)