اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

بیشتر مردم زندگی را پیکار می انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است.



آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد. یعنی هرآنچه از آدمی در سخن یا عمل، آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت؛ و هرچه بدهد باز خواهد گرفت.
اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد، اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت و اگر تقلب کند به او حقّه خواهند زد. همچنین به ما آموخته اند که قوه تخیل، در بازی زندگی نقشی عمده دارد.هرآنچه آدمی در خیال خود تصویر کند- دیر یا زود- در زندگیش نمایان می شود. مردی را می شناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود می ترسید. اما آنقدر به آن مرض اندیشید و درباره اش مطالعه کرد که آن بیماری آشکارا بدنش را فراگرفت و مرد. در واقع قربانی خیالپردازی خود شد.
برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم. کسی که به قوه ی تخیل خود آموخته باشد که تنها نیکی را تصویر کند و ببیند، خواهد توانست به همه ی مرادهای بحّق دلش – خواه سلامت ، خواه ثروت ، محبت و دوستی و خواه بیان کامل نفس، و یا هر آرمان بزرگ دیگر- برسد.
تخیل را قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. آدمی در ذهن خود تصاویری می بیند- و دیر یا زود- در دنیای بیرون، با آفریده های ذهنش رویارو می شود. برای آموزش موفقیت آمیز نیروی خیال، باید کار ذهن را شناخت. یونانیان قدیم می گفتند: « خود را بشناس.»


ذهن سه بخش دارد: نیمه هشیار، هشیار و هشیاری برتر.
ذهن نیمه هشیار، چون بخار یا برق، قدرت مطلق است و بدون مسیر و جهت، هر فرمانی به آن بدهند همان را انجام می دهد؛ و توان فهم و استنباط ندارد. هر آنچه آدمی عمیقاً احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد، و مو به مو در صحنه ی زندگی ظاهر می شود.ذهن هشیار را ذهن نفسانی یا فانی خوانده اند.
ذهن هشیار، ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر می رسد می بیند. ذهن هشیار، مرگ و بلا و بیماری و فقر و تنگنا را مشاهده می کند و بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد.
و هشیاری برتریعنی آن ذهن الهی که درون هر انسان است، و قلمرو آرمانهای عالی، و عرصه ی طرح الهی.
این طرح در هشیاری برتر انسان دارای تصویری است در نهایت کمال که معمولاً به صورت آرمانی دست نیافتنی یا آرزویی چنان رویایی که محال است برآورده شود، در ذهن هشیار جلوه می کند.
جز تردید و هراس، هیچ چیز نمی تواند میان انسان و بزرگترین آرمانها یا مرادهای دلش فاصله ایجاد کند. به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
در باره ی سلامت؛
اگر آدمی هماهنگ و شادمان باشد، سلامت نیز خواهد بود. هر مرضی ناشی از گناه و تخلف از قانون معنویت است. خشم و نفرت و انزجار و بدخواهی و ترس و اضطراب و هرچه از این دست... یاخته های تن را پاره پاره و خون را مسموم می کند. تصادفات، کهولت، و حتی خود مرگ همه حاصل دست برنداشتن از تصاویر نادرست ذهنی است. اگر آدمی خود را چنان ببیند که خدا او را می بیند، موجودی می شود تابناک و بی زمان و بی تولد و مرگ. زیرا « خدا انسان را به سیمای خود، و شبیه خود آفرید.»
مادام که آدمی در برابر وضعیتی مقاومت کند، آن را بسوی خود خواهد کشید. اگر بکوشد از وضعی بگریزد، همواره آن وضع را به همراه خواهد داشت. و به هر کجا که برود آن وضع او را دنبال خواهد کرد.
در هر عمل ناشی از ترس، نطفه ی شکست نهفته است.
توکل به خدا مستلزم قدرت و شهامت فراوان است. ما اغلب در امور کوچک به خدا توکل می کنیم اما وقتی وضعیتی خطیر پیش می آید فکر می کنیم بهتر است خودمان دست به کار شویم. و به این ترتیب، شکست خود را تدارک می بینیم.




چهار اثر از
فلورانس اسکاول شین

ترجمه ی گیتی خوشدل






گردآوری: شهرزاد

اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹








اورفیسم ( یا کوبیسم اورفیک)
(Orphism (Orphic Cubism

جنبش اورفیسم از ناخشنودی هنرمندان مشخصی از سبک های کوبیسم و دلمشغولی همدلانۀ آنان با فوتوریسم رشد و نضج گرفت. این جنبش با ویژگی های پویایی، رنگ و تلفیق مشخصات سبک های فوویسم، کوبیسم و فوتوریسم مرتبط بود.

رابرت دلونی که پیشاهنگ این جنبش محسوب می شود، به رنگ بعنوان عنصری می نگریست که قابلیت خلق ریتم و حرکت را به همان قدرت خطوط و فرم های کوبیستی و فوتوریستی دارد. جنبش اورفیسم طی سال های 1912-1914 دوام آورد و از گروه نه چندان منسجمی از دلونی، همسرش سونیا و فرانک کوپکا شکل گرفت و با گروهی منشعب از کوبیسم که خود را « نسبت طلایی» (Section dor) می خواندند متحول شد. نقاشی های اورفیک دلونی در تابلوهای انتزاعی ناب رنگین کمان تجلی می یافت که هیچ نشان و اشاره ای به اشیاء نداشت. این آثار بیشتر به دلیل غنای سحرانگیز رنگی آن تحسین می شد، به همان نحو که ممکن است یک قطعه موسیقی بدون آنکه چیزی مادی را در ذهن مجسم سازد، تحسین شود. از همین رو واژۀ اورفیک به عنوان « عرفان غیبگو» تعریف شد که موسیقی ملودی وار و درهم پیچیده اوروفوس را تداعی می کرد.
کلمۀ اورفیسم که پیش تر از سوی سمبولیست ها به کار می رفت، توسط گیوم آپولینز برای این جنبش بکار برده شد و اشاره ای به « اوروفوس» شاعر و آوازه خوان اسطوره ای یونان داشت و بازتاب اشتیاق هنرمندان مرتبط با جنبش برای به خدمت گرفتن عناصر جدید تغزلی و رنگ در کوبیسم عقلایی و پارسایانه پیکاسو، براک و گریس بود. نقاشانی که آپولینز از آنان بعنوان اهل فن اورفیسم اسم برد، عبارت بودند از رابرت دلونی، فرنان لژه، فرانسیس پیکابیا و مارسل دوشان.

رابرت دلونی، دیسک، 1912، اورفیسم.

 
 وی از فرانک کوپکا که از اعضای اصلی جنبش بود نامی نبرد. آنان رنگ را بعنوان اصلی ترین ابزار بیان هنری به خدمت گرفتند و دلونی و کوپکا از اولین کسانی بودند که تصاویر کاملاً غیر باز نمایانگر را نفاشی کردند و تشابهاتی بین انتزاع ناب و موسیقی می دیدند. اورفیسم اگرچه عمر کوتاهی داشت اما تأثیر شدیدی بر نقاشی آلمان ( به ویژه نقاشانی چون ماک، مارک و کله، که در سال 1912 با دلونی ملاقات کردند) و نیز بر شکل گیری سبک تلفیق گری رنگ نهاد.


رابرت دلونی
رابرت دلونی Robert Delaunay - (زاده 12 آوریل 1885 – درگذشته 25 اکتبر 1941) نقاش فرانسوی بود که در سبک اورفیسم (شبیه به نقاشی انتزاعی و کوبیسم) کار می‌کرد. دلونی بر اورفیسم متمرکز بود، حال آن که آثار متاخر او بیش‌تر انتزاعی بودند، به مانند پل کله. مولفه‌های آثار او استفاده از رنگ‌های اشباع‌شده، و دل‌بستگی عمیق به تجربه در محتوا و فرم بود. در کودکی، والدین دلونی از هم جدا شدند، و او توسط عمویش در لا رُنشِر (در نزدیکی بورژ) بزرگ شد. از زمانِ کودکی نقاشی را آغاز کرد (در سال 1903) و تصاویر قدرتمند و امپرسیونیستی زیبایی خلق کرد.



درسال 1908 ، بعد از گذراندن دوره سربازی به عنوان کتابدار، با سونیا ترک آشنا شد، که بعدتر با او ازدواج کرد، با وجود این که در آن زمان تِرک با یک دلال هنری اهل آلمان ازدواج کرده بود و بنا بود به‌زودی از او جدا شود. در 1909 دلونی شروع به نقاشی اتودهایی از شهر پاریس و برج ایفل کرد. در سالِ پیشِ رو، با تِرک ازدواج کرد و آن دو در یک استودیوآپارتمان در پاریس مستقر شدند. دلونی به دعوت واسیلی کاندیسنسکی، در سال 1911 به گروه سوار آبی (به آلمانی Der Blaue Reiter) پیوست، گروهی از نقاشان انتزاعیِ اهل مونیخ. در این دوره کارهای او گرایشی انتزاعی پیدا کردند.



وقوع جنگ جهانی اول دلونی و همسرش را وادار کرد که به اسپانیا مهاجرت کنند. آن‌ها با دوستان‌شان در پرتقال ساکن شدند تا درگیری‌ها پایان یابد. در این دوره، این زوج کارهای بسیاری انجام دادند از جمله طراحی صحنه اپرای مادرید، و سونیا ترک دلونی شروع کرد به تجارت طراحی مُد. پس از جنگ، در سال 1921، آن‌ها به پاریس بازگشتند و دلونی کارهای انتزاعی‌اش را ادامه داد. در طی نمایشگاه جهانی پاریس در سال 1937، دلونی به همکاری در طراحی غرفه‌های راه‌آهن و خطوط هوایی پرداخت. وقتی جنگ جهانی دوم آغاز شد، خانواده دلونی به استان اووِرژن رفتند تا از نیروهای آلمان دوری بجویند. دلونی که از سرطان در رنج بود، تابِ جابه‌جاییِ بیش از این را نداشت و سلامتی‌اش روزبه‌روز بیش تر به خطر می‌افتاد. او بر اثر بیماری سرطان در 25 اکتبر 1941 در مون پِلیه درگذشت.








موزه آییچی در ژاپن، نگارخانه آلبرایت-ناکس در بوفالوی نیویورک، انستیتو هنر شیکاگو، موزه هنر برکلی، موزه هنرهای زیبای بیبائو در اسپانیا، موزه گوگن‌هایم در نیویورک سیتی، آکادمی هنر هونولولو، موزه هنر بازل در سویس، موزه هنرهای مدرن در نیویورک سیتی، نگارخانه ملی ویکتوریا در استرالیا، نگارخانه‌های ملی اسکاتلند، نگارخانه هنر جدید در انگلستان، پلازو کاوور در تورینِ ایتالیا، پلازو روسپولی در رم، مجموعه پگی گوگن‌هایم در ونیز، و موزه هنرهای فیلادلفیا آثار روبر دلونی را به نمایش گذاشته‌اند یا در مجموعه‌های خود نگه‌داری می‌کنند.



گردآورنده: شهرزاد