مرداد ۰۳، ۱۳۹۱
تیر ۲۷، ۱۳۸۹
سال 2012
چندی پیش مستندی درباره ی پیشگویی دانشمندان و منجمان در باب نابودی زمین در سال 2012 دیدم؛
منبع: سایت خبری عصر ایران
سال 2012 چه بر سر زمین خواهد آمد؟ از پیشگویی منجمان "مایا" تا پیش بینی دانشمندان "ناسا"
می گویند سال 2012 ، آبستن یک اتفاق خارق العاده در کره زمین است ؛ البته هنوز هیچ کس از ماهیت واقعی آن خبری ندارد اما هر چه هست ، خبرهای موجود درباره این سال ، اصلا خوشایند نیست. این را ، هم پیشگویان و منجمان قوم مایا می گویند و هم دانشمندان ناسا.
در هشدار ناسا و آکادمی ملی علوم آمده است که میلیونها نفر در سال 2012 بدون برق و در نتیجه بدون غذا و دارو خواهند ماند و تمام یخچالها، تلفنهای همراه و ماهواره ها خاموش می شوند.
ناسا در هشداری اعلام کرد که یک توفان خورشیدی که در سال 2012 به زمین می رسد موجب خواهد شد که برق تمام دنیا خاموش شود.
به گزارش مهر، در هشدار ناسا و آکادمی ملی علوم آمده است که میلیونها نفر در سال 2012 بدون برق و در نتیجه بدون غذا و دارو خواهند ماند و تمام یخچالها، تلفنهای همراه و ماهواره ها خاموش می شوند.
از ماه دسامبر فعالیت خورشید به آهستگی روبه افزایش می رود. نیروی مغناطیسی این ستاره هر 11 سال یکبار به نقطه ای می رسد که در آن پیک پدیده های فورانهای خورشیدی و پرتاب تاجهای خورشیدی بزرگ مشاهده می شود. این پدیده ها منجر به آزاد شدن میزان زیادی انرژی و تشعشعات می شود. این فورانها می تواند به زمین نیز برسد و منجر به ایجاد توفانهای ژئومغناطیسی زمین شود.
ستاره شناسان این پدیده ها را از سال 1859 رصد کرده اند. در آن زمان یک توفان ژئومغناطیسی ویژه در خطوط تلگراف اروپا و آمریکا اختلال ایجاد کرد. در ماه می 1921 توفان دیگری بسیاری از خطوط برق و تلفن را در دو سر اقیانوس اطلس خارج از استفاده کرد.
در گزارش 132 صفحه ای ناسا و آکادمی ملی علوم آمده است: "انرژی برق کلید فناوری جامعه مدرن امروزی است و تمام زیرساختها و سرویسها به آن وابسته هستند. اگر توفان سال 1859 امروز اتفاق بیفتد به طور حتم خسارتهای اجتماعی و اقتصادی وسیعی برجای خواهد گذاشت."
به گفته دانشمندان ناسا، پیک بعدی این توفانهای خورشیدی بین سالهای 2012 و 2013 خواهد بود که جامعه علمی هنوز بر سر شدت فعالیت خورشید در این دوره جدید به توافق نرسیده اند.
در 2012 چه بر سر ما خواهد آمد؟
ظاهراً، در 21 دسامبر سال 2012 تحول عظیمی در جهان رخ خواهد داد به طوری که بخش بزرگی از نوع بشری نابود خواهند شد.
مایاها قومی بودند که چند هزار سال پیش در مناطق آمریکای مرکزی زندگی می کردند، البته الان هم از قوم آنها بازماندگانی وجود دارد. حتما معبد زیر رو که متعلق به مایا هست رو دیدید.
مایا: قومی که هزاران سال پیش معبد و هرمی که در بالا مشاهده می کنید رو با 365 پله ساخته! به تعداد روزهای سال.
مایا تمامی خسوف ها و کسوف ها را دقیقا تا سال 2012 ثبت کرده و همشون طبق برنامه دارند اتفاق می افتند، مایا چندین هزار سال پیش عدد یک میلیون رو کشف کرده بود، مایا هزاران سال پش تو معابدش تصاویری از سفینه ها و فضانوردان رو روی سنگ ثبت کردند!
مایا آن زمان حتی تعداد روزهای هر سال کره ماه رو که گمونم 279 روز هست محاسبه کرده بود. مایا ها از اورانوس و نپتون اطلاع داشتند، تقویم مایا برای 400 میلیون سال استخراج شده است، سال خورشید و زهره را تا چهار رقم اعشار محاسبه کرده اند.
مایاها معتقد بودند که زمین از 5 دوره تشکیل شده، پایان هر دوره یه اتفاق خیلی بد می افتد و دوره جدید شروع می شود. جالب اینجاست که 2012 پایان دوره پنجم هست! و ما وارد دوره ششم خواهیم شد، گفته می شود تمدن حاضر از بین خواهد رفت تا دوره ششم شروع بشود.
این کدها درخود قسمتها وقسمتهای زیادی را در مورد یک اتفاق هراسناک خورشیدی درسال2012بیان میکند دانشمندان متفق النظر هستند که هر100 سال یا بیشتر شعله های خورشید زبانه می کشند و منظومه شمسی را تحت تاثیر خود قرار میدهند.
تئوری میگوید که درسال 2012 یک شهاب سنگ باعث انفجار خورشیدی میشود که باعث سوزاندن کره ی زمین میشود.
دو مطلب جالب: یکی اینکه مایا حتی زمان سقوط قوم خودشون رو پیشبینی کرده بودند و عجیب تر از همه: جنگهای جهانی رو هم پیش بینی کرده بودند!
البته دقت کنید که اتمام دنیا به این معنی نیست که همه چیز از بین می رود، حتما شروعی خواهد بود، برای دوره ششم و هنوز مطمئن نیستیم که این دوره چه چیزی را به ارمغان خواهد آورد.
همین حس کنجکاوی خیلی از مردم و دانشمندان را برانگیخته است که چرا تقویم مایان ها در روز ذکر شده تمام می شود.
فیلم 2012
حالا در این باره ، رولان امریچ فیلمی ساخته است که بی گمان باید آن را در زمره شاهکارهای تاریخ سینما نامید.
نام این فیلم 2012 است و علاوه بر جذابیت داستانی ،که روایتگر تلاش آخرین انسان ها برای نجات از دوره پنجم زمین و ورود به دوره ششم حیات است ، از بهترین جلوه های ویژه که تا کنون نظیر آن وجود نداشته ، استفاده شده است به گونه ای که تماشاگر ، مجذوب تصاویری مانند ویران شدن یکجای شهرها ، زیر آب رفتن کوه ها و ... می شود و گذر 158 دقیقه این فیلم را متوجه نمی شود.
دیدن این فیلم مهیج و به یاد ماندنی و صد البته "متفاوت" خاطره یا ماندگار از سینما را در ذهن شما به یادگار خواهد گذاشت ، خاطره ای که شاید با فرارسیدن 21 دسامبر 2012 ، مانند همه چیز این دنیا ، فنا شود!
* لینک های مربوط ؛
سایت نجوم ایران
NASA
About 2012 - Film
گذاشتن این مطلب به معنای تایید صد در صد آن نیست، صحبت در اینباره بسیار است.
اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹
بیشتر مردم زندگی را پیکار می انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است.
آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد. یعنی هرآنچه از آدمی در سخن یا عمل، آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت؛ و هرچه بدهد باز خواهد گرفت.
اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد، اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت و اگر تقلب کند به او حقّه خواهند زد. همچنین به ما آموخته اند که قوه تخیل، در بازی زندگی نقشی عمده دارد.هرآنچه آدمی در خیال خود تصویر کند- دیر یا زود- در زندگیش نمایان می شود. مردی را می شناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود می ترسید. اما آنقدر به آن مرض اندیشید و درباره اش مطالعه کرد که آن بیماری آشکارا بدنش را فراگرفت و مرد. در واقع قربانی خیالپردازی خود شد.
برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم. کسی که به قوه ی تخیل خود آموخته باشد که تنها نیکی را تصویر کند و ببیند، خواهد توانست به همه ی مرادهای بحّق دلش – خواه سلامت ، خواه ثروت ، محبت و دوستی و خواه بیان کامل نفس، و یا هر آرمان بزرگ دیگر- برسد.
تخیل را قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. آدمی در ذهن خود تصاویری می بیند- و دیر یا زود- در دنیای بیرون، با آفریده های ذهنش رویارو می شود. برای آموزش موفقیت آمیز نیروی خیال، باید کار ذهن را شناخت. یونانیان قدیم می گفتند: « خود را بشناس.»
ذهن سه بخش دارد: نیمه هشیار، هشیار و هشیاری برتر.
ذهن نیمه هشیار، چون بخار یا برق، قدرت مطلق است و بدون مسیر و جهت، هر فرمانی به آن بدهند همان را انجام می دهد؛ و توان فهم و استنباط ندارد. هر آنچه آدمی عمیقاً احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد، و مو به مو در صحنه ی زندگی ظاهر می شود.ذهن هشیار را ذهن نفسانی یا فانی خوانده اند.
ذهن هشیار، ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر می رسد می بیند. ذهن هشیار، مرگ و بلا و بیماری و فقر و تنگنا را مشاهده می کند و بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد.
و هشیاری برتریعنی آن ذهن الهی که درون هر انسان است، و قلمرو آرمانهای عالی، و عرصه ی طرح الهی.
این طرح در هشیاری برتر انسان دارای تصویری است در نهایت کمال که معمولاً به صورت آرمانی دست نیافتنی یا آرزویی چنان رویایی که محال است برآورده شود، در ذهن هشیار جلوه می کند.
جز تردید و هراس، هیچ چیز نمی تواند میان انسان و بزرگترین آرمانها یا مرادهای دلش فاصله ایجاد کند. به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
در باره ی سلامت؛
اگر آدمی هماهنگ و شادمان باشد، سلامت نیز خواهد بود. هر مرضی ناشی از گناه و تخلف از قانون معنویت است. خشم و نفرت و انزجار و بدخواهی و ترس و اضطراب و هرچه از این دست... یاخته های تن را پاره پاره و خون را مسموم می کند. تصادفات، کهولت، و حتی خود مرگ همه حاصل دست برنداشتن از تصاویر نادرست ذهنی است. اگر آدمی خود را چنان ببیند که خدا او را می بیند، موجودی می شود تابناک و بی زمان و بی تولد و مرگ. زیرا « خدا انسان را به سیمای خود، و شبیه خود آفرید.»
مادام که آدمی در برابر وضعیتی مقاومت کند، آن را بسوی خود خواهد کشید. اگر بکوشد از وضعی بگریزد، همواره آن وضع را به همراه خواهد داشت. و به هر کجا که برود آن وضع او را دنبال خواهد کرد.
در هر عمل ناشی از ترس، نطفه ی شکست نهفته است.
توکل به خدا مستلزم قدرت و شهامت فراوان است. ما اغلب در امور کوچک به خدا توکل می کنیم اما وقتی وضعیتی خطیر پیش می آید فکر می کنیم بهتر است خودمان دست به کار شویم. و به این ترتیب، شکست خود را تدارک می بینیم.
چهار اثر از
فلورانس اسکاول شین
ترجمه ی گیتی خوشدل
اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹
مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟....
دبیری(وکیل هامون): تو باید توی دادگاه خفه خون بگیری، جیک نزنی، آتو به دست مهشید و دارو دسته اش ندی ها..ببین چجوری دارم بهت می گم..
حمید هامون: من طلاق نمی دم
دبیری: تو هم مثل باباتی، صغیری، احتیاج به قیم داری!
**
تقوی(رئیس هامون): دست از این بدویت تاریخیه کپک زده ت بردار! بدبخت!
ببین کره کجا داره میره؟ اندونزی کجا میره فیلیپین کجا میره.تایوان کجا داره میره؟
هامون: کجاااا داره میره؟ آخه به چی رسیده؟ عین یه مشت سوسک و مورچه دارن توو مرداب تکنیک دست و پا می زنن دیگه، همشم به خاطر این شکم صاحبمرده ست، راحت لم دادن، ..معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟
**
بیا بیبن آشوری چی میگه، دریابندری چی میگه؟
**
این زن حق منه... سهم منه ... عشق منه .... طلاق نمی دم
**
هامون عصبی و کلافه توی خونه قدم میزنه و سیگار میکشه. بالاخره مهشید کلید میندازه و میاد تو. هامون میاد جلوش می ایسته:
مهشید: سلام !
هامون : آره ! ... سلام! ...کجا بودی؟!
**
دبیری: تقصیر خودته آقا، گرفتاری تو می دونی چیه؟اینه که پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی.گول طبقه ی بالا رو خوردی دانشمند هوشمند... گول یه بورژوازی پول پرست فاسدی رو خوردی، میخواستی پولدار شی خودتو فروختی، خودتو شخصیتت و آبروتُ.
حمید هامون: نود درصدش از فرط عشق بود... مهشید دختر خوبی بود با فک و فامیلش فرق می کرد. من به پول باباش که کار نداشتم، خودش برام مهم بود.
دبیری: ولی برا باباش پولش مهم بود. واسه خاطر همینم غضب کرد یه پاپاسی بهتون نداد! انداختتون بیرون
به همین سادگی...یه زن خوشگل گرفتی..حالا دیگه نمی خوادت...می خواستی یه انترشو بگیری
هامون:.....حالم ….داره …بهم می خوره...
**
حمید هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعاً خودت می خوای من باشم؟! اگه من اونی باشم که تو می خوای، اونوقت دیگه من، من نیست..یعنی منِ خودم نیستم ..!
مهشید: من مــن مــــن مـــــــن اَه!
**
باید بتونم تیكه های زندگیمو كنار هم بذارم ببینم از كی رابطم با مهشید خراب شد
چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟ از وقتی رفت سراغ اون مرتیکه دکتر روانکاو بی سواد احمق "سماواتی" که مغز دختره رو خورد و پاک دیوونش کرد..از همون..
**
هامون(به دکتر سماواتی): خوب اگه بحث پدرو مادرو جدو آباده که خوب من مادرم خیلی زود رفت و بابامم اونقد ساده بود که آسه می رف آسه می یومد که گربه شاخش نزنه اما من درست ضد بابامم .
من دائم شیلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جا نمیرسم دكتر! دارم فرو میرم به هیچی اعتماد ندارم به هچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟!!دكتر من یه زمانی فكر می كردم یه گهی میشم ولی هیچ پخی نشدم ..چهل و خورده ای ازم گذشته از در آویزونم..آویزووون... چیکار کنم؟.......
...
ما آویخته ها به كجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و كپك زده خودمون رو
***
دکتر سماواتی: چطور شد با هامون آشنا شدی؟
مهشید: چمیدونم همون کلیشه ی همیشگی.. بابا فشار میاورد زن یه پولدار عوضی شم بعد با هامون آشنا شدم از خل بازیاش، ذوق و شوق بچگونش از کنجکاویش واسه دونستن هر چیز، از سوادو معلوماتش خوشم اومد، اون باعث شد که من پوست بندازم.. نمی دونم.. خیلی چیزا باعث شد خیلی چیزا رو فهمیدم...
من.....عاشقش شدم.
**
دکتر روانکاو(پسرخاله ی هامون): سلام و زهرمار..من از وقتی فهمیدم مهشید و بردی پیش اون دکتر سماواتی احمق..
دخالت نداشتی؟ زنته الاغ باید دخالت داشته باشی، گرفتاری داشتی؟! زندگیته!... تو با بدجور آدمایی نشست و برخاست می کنی..نمی فهمی... اینا با هم رابطه ی غیر افلاطونی دارن الاغ! مادر مهشید با عظیمی شریکه، عظیمی داره براش آپارتمان سازی می کنه، ده تا آپارتمان داره براش می سازه چشماتو وا کن! مادره این مرتیکه عظیمی رو برای شوهر آینده ی دخترش کاندید کرده.
هامون: حقیقت داره؟.............آره؟...حقیقت داره؟!
بیمار روانی:«آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را » ... آی دكتر
دکتر: امروز مثل اینکه حالت خوبه.
**
آدم باید مثل ابراهیم باشه.آدم باید بتونه عزیزترین كساشو از بین ببره تا دوباره اونا رو بدست بیاره
**
باید افكارمو متمركز كنم ببینم چه خاكی میتونم به سرم بریزم
**
ای علی عابدینی ای بچه محل صمیمی استاد من آقای من چرا باز غیبت زد..کِی بودش هشت سال پیش بود یا شاید ده سال پیش بود که یهو غیبت زد نمی دونم واسه چی...وقتی هم باز اومدی خونواده ت نبودن باز نمی دونم واسه چی.. همه ی دنیارو گشتی پی اشون نرسیدی بهشون.. وقتی پیدات شد و برگشتی خونه مونست تنهایی بود و انتظار.. آخ که چه زجری کشیدی علی جان..توی همون تنهایی هات بود که به راهت رسیدی..به علی و حلاجت..به حافظت.. توی دهات چاه زدی حرف از کار زدی..کار برای کار نه برای غایت و نهایتش..مثل همین بیل زدن ها آتیش روشن کردن ها..
علی عابدینی: خوشبخت امیدوار بدبخت نا امید چه فرقی میكنه از ما دیگه گذشته
**
ازش پرسیدم: چرا می گن ابراهیم پدر ایمانه؟ چرا می گن ابراهیم خلیل الله؟
علی عابدینی: جنون الهی! می دونی که از نظر یونانیا ایمان جنون الهی بود یه جور ایمان سرشار از عشق،
هامون: این کجاش عشقه؟ این..پدریه که عزیزترین کس خودشو پسر خودشو بکشه؟ این عشقه؟
علی عابدینی: اگر ابراهیم خودشو می کشت، تصمیم می گرفت خودشو بکشه یا کس دیگه ای رو بجای اسمائیل برای قربانی انتخاب می کرد یا اینکه شک می کرد یا سر مرکبشو بر می گردوند ..پشیمون می شد شکوه می کرد از خداش..و اگر اگر اگرهای دیگه.. دیگه پدر ایمان نبود...یه کسی بود مثل من و تو.
**
هامون:چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟ این ضعف من از کجا میاد؟
این ضعفو من از کی به ارث بردم؟ از پدرم ؟مادرم؟وطنم؟از مهشید؟ ای............ مهشید ...مهشید
هامون:لاکردار اگه می دونستی هنوز چقدر دوست دارم.. بد مصب
همش از اون صبح کذایی شروع شد..تازه به خونه ی جدیدمون که این یارو مرتیکه عظیمی ِ ناکس بساز بنداز معروف، بالاخره بهمون غالب کرد اسباب کشی کرده بودیم...
...
خدایا!!خدایا!! چقدر خسته ام..دیگه طاقت ندارم
..
یه معجزه می خوام یه معجزه بفرست
مثل ابراهیم مثل اسمائیل
دیالوگ های ماندگار فیلم "هامون" – نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی
بهمن ۲۸، ۱۳۸۸
بازگشت ابدی، اندیشه ای اسرارآمیز است و " نیچه" با این اندیشه بسیاری از فیلسوفان را متحیر ساخته است: باید تصور کرد که یک روز همه چیز، همانطور که پیش از این بوده است، تکرار می شود و این تکرار همچنان تا بی نهایت ادامه خواهد یافت! معنای این اسطوره ی نامعقول چیست؟
خلاف اسطوره ی بازگشت ابدی این است: زندگی که به یکباره و برای همیشه تمام می شود و باز نخواهد گشت، شباهت به سایه دارد، فاقد وزن است و از هم اکنون آن را باید پایان یافته دانست؛ و هرچند موحش، هرچند زیبا و هرچند باشکوه باشد، این زیبایی، این دهشت و شکوه هیچ معنایی ندارد. اینها درخور اعتنا نیست، همانطور که جنگ میان دو سرزمین آفریقایی در قرن چهاردهم، هیچ چیز را در دنیا تغییر نداده است، هرچند در این جنگ سی هزار سیاهپوست با رنج و مصیبت وصف ناپذیری هلاک شده باشند.
اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بی شماری تکرار شود، ما همچون مسیح به صلیب و به ابدیت میخکوب می شویم. چه فکر وحشت آوری! در دنیای بازگشت ابدی، هرکاری بار مسئولیت تحمل ناپذیری را همراه دارد. و به همین دلیل نیچه اندیشه ی بازگشت ابدی را سنگین ترین بار می دانست.
اگر بازگشت ابدی سنگین ترین بار است، زندگی ما می تواند با تمام سبکی تابناکش در این دورنما ظاهر شود.
اما واقعاً سنگینی بار، موحش وسبکی، زیباست؟
سنگین ترین بار، ما را درهم می شکند، به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد. سنگین ترین بار در عین حال نشانه ی شدیدترین فعالیت زندگی هم هست. بار هرچه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است.
در عوض، فقدان کامل بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش، هم آزاد و بی معنا شود.
بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سنگینی یا سبکی؟
پارمنید شش قرن قبل از مسیح این سئوال را از خود کرد. به نظر او جهان به عوامل متضاد تقسیم شده است:
تاریکی و روشنایی، کلفتی و نازکی، گرما و سرما، هستی و نیستی. او یک قطب تضاد را مثبت ( روشنی، گرمی، نازکی، هستی) و دیگری را منفی می پنداشت. تقسیم بندی عالم به قطب های مثبت و منفی، می تواند از فرط سادگی، کودکانه به نظر بیاید، اما این پرسش به هیچ وجه کودکانه نیست: سبکی یا سنگینی، کدام مثبت است؟
پارمنید پاسخ داد: « سبک مثبت و سنگین منفی است» . آیا او حق داشت؟ سئوال همین است، و تنها یک چیز مسلم است، تضاد سنگین و سبک، اسرارآمیزترین تضادهاست.
برگرفته از رمان " بار هستی"
میلان کوندرا
دکتر پرویز همایون پور
* پارمنید (Parmenide) فیلسوف یونانی در حدود سال های 540 تا 450 پیش از میلاد مسیح می زیسته است. او در منظومه ی خود در باب طبیعت، جهان را ابدی، واحد، مداوم و بی حرکت توصیف می کند.
شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

ما در ابتدای فیلم با تصویر زن مجسمه سازی مواجه هستیم که در سرمای سوزناک زمستان سال 1885، با دستان و انگشتان عریان و یخ بسته اش از شدت سرما، مشغول حفر و کندن گودالی از خاک رس است.
طی داستان، کلودل با رودین آشنا می شود، مردی که تمام وقتش در کارگاه مجسمه سازی اش با مدل های زنده می گذرد. کامیل کلودل (Camille Claudel) عاشق و شیفته ی رودین(Auguste Rodin) مجسمه سازی مشهور، هرزه و مسن تر از خودش می شود.بعد از مدتی، کلودل حرفه ی خویش را رها می کند تا دستیار خلاقِ رودین ورشکسته شود و به تدریج جای الهه ی رودین را در خلق آثارش می گیرد و همچنین دستیار و معشوقه ی او. به دنبال آن، مسئله ی بارداری کلودل، او را وامی دارد تا از رودین درخواست کند که باید میان او و همسرش یکی را انتخاب کند. رودین نمی پذیرد و کلودل او را ترک می کند. در نتیجه،این شکست عشقی منجر به تغییر وضعیت در سلامت روحی کلودل می شود. و به دنبال آن، زمانیکه رابطه ی عاشقانه اش با رودین پایان گرفت، او بود که با جنون خو می گرفت. و همینطور که دیوانگی او پیش روی می کرد، او روی مجسمه هایی که مدت ها نیمه کاره مانده بود، کار می کرد و اینگونه به نظر می رسید که بازگشت دوباره ی کلودل به زندگی تنها در دستان و بازوان او می باشد. علاوه بر یک داستان عاشقانه ی تأثیرگذار، کامیل کلودل اعتباری در هنر محسوب می شود و در اینجا این مسئله ارجحیت دارد . خصوصاً زمانیکه ما شاهد نبوغ جنون آمیز کلودل در کارهایش هستیم که لزوماً در قالب و فرم مجسمه ها و تندیس هایش جاری شده است.
در انتها بیننده متعجب است از علت دیوانگی کلودل؛ که آیا یک بیماری ارثی بود؟ یا عکس العمل او در مقابل رفتارهای جامعه و مردم بوده است؟ یا نتیجه ی آزارها و رنجی است که از جانب رودین متحمل شده؟ یا به گفته ی یکی از اعضای خشمگین خانواده ی کلودل " او جنون گِل داشته است" ؟!
در باب فیلم
ستاره ی جهانی مشهور (Isabelle Adjani) در نقش (Camille Claudel) ِ خلاق و نابغه ودلربا، (G'erard Depardiue) در نقش (Auguste Rodin) مجسمه سازافسانه ای. و این داستانی است واقعی از وسوسه ی آتشین آنها چه در هنرشان و چه در ارتباط با یکدیگر.
علاوه بربه تصویر کشاندن کلودل؛ الهه رودین در خلق آثارش و مجسم و تصویر سازی یک داستان رمانتیک محکوم به شکست، (Camille Claudel) یک شاهکار سینمایی تکان دهنده محسوب می شود. این فیلم در سال 1989نامزد جایزه اسکار برای بهترین فیلم زبان خارجی شد و (Isabelle Adjani) نامزد جایزه ی اسکار بهترین بازیگر زن در ایفای نقش تأثیرگذار زن جوان زیبایی شد که همه ی استعداد و هنر خویش را قربانی عشق خود می کند.


Casts
Isabelle Adjani as Camille Claudel
G’erard Depardieu as Auguste Rodin
Directed by: Bruno Nuytten
Produced by: Isabelle Adjani
Christian Fechner
خرداد ۱۳، ۱۳۸۸
هملت
بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواری آدمی بیش در آن است که زخم فلاخن و تیر بخت ستم پیشه را تاب آورد، یا آنکه در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است.

نمایشنامه هملت نوشته ویلیام شکسپیر یکی از مشهورترین نمایشنامههای تاریخ ادبیات جهان است.
داستان این نمایشنامه از آنجا آغاز میشود که هملت شاهزاده دانمارک از سفر آلمان به قصر خود در هلسینبورگ دانمارک بازمی گردد تا در مراسم تدفین و خاکسپاری پدرش شرکت کند. پدرش به گونه مرموزی به قتل رسیدهاست. کسی از چگونگی و علل قتل شاه آگاه نیست. در همان حین هملت درمی یابد که مادر و عمویش با یکدیگر پیمان زناشوئی بسته و هم بستر شدهاند. وسوسهها و تردیدهای هملت هنگامی آغاز میشود که شاه مقتول به شکل روح به سراغ او میآید. روح بازگو میکند که چگونه به دست برادر به قتل رسیدهاست و از هملت میخواهد که انتقام این قتل مخوف و ناجوانمردانه را باز ستاند. در طی این ماجرا او باز مییابد که پدر معشوقهاش، افلیا در قتل پدرش دست داشته است. افلیا از نقشههای هملت آگاه میشود و پس از آگاهی از مرگ پدرش مجنون شده و خود را در رودخانهای غرق میکند. هملت بلاخره انتقام پدرش را از عمویش میگیرد و در پایان نمایشنامه کشته می شود.

William Shakespeare
درباره نمایشنامه
در نوشتههای شکسپیر طبیعت انسان همچون طبیعت سرکش سرشار از چیستانها و شگفتی هاست. خونخواهی پدر یکی از «طبیعی ترین» خواص انسانی است که خط اصلی را در این نمایشنامه تعیین میکند.
بخش بزرگی از نمایشنامه شرح تردید اجتناب ناپذیر هملت به انتقام است. انتقام موضوع اصلی نمایشنامهاست. اما طبع بشری اصولا چندگانه و پیچیده تر از آن است که به سادگی به ماشین قتل تبدیل شود.
هملت در پی رام ساختن طبع وحشی انسان است. اما در عملی ساختن این هدف در تردید و وسوسه قرار میگیرد. از تردید و دو دلی دچار افسردگی میشود. «بودن یا نبودن» پرسش بزرگ هملت است. مونولوگ معروف هملت کشاکش نیروهای سرنوشت و آزادی اراده را چنین تصویر میکند: « بودن یا نبودن مسئله اینست. آیا شرافتمندانهتر است که ضمیر انسان تیر طالع شوم را تحمل کند یا در برابر توفان بلا قد برافرازد و سلاح برگیرد و آن را پایان دهد؟ مردن و خوابیدن و شاید خواب دیدن و دیگر هیچ!»



در باره ی شکسپیر
با دو چكامه اي كه شكسپير در سال هاي 1593 و 1594 به چاپ رساند اشعار او زودتر از نمايش هايش چاپ شدند همينطور بايد گفت كه بيشتر غزل هاي وي بايد در اين سال ها نوشته شده باشند و نمايش هاي او پس از سال 1594 نمايان شده اند و او به طور كلي هر دو سال يكي را ارئه نمود كه هريك شامل سرود و آهنگ هايي بسيار زيبايي مي شدند . نمايش هاي ابتدايي شكسپير شامل : هنري چهارم ، تيتوس آندرونيكس ، روياي شبي در نيمه ي تابستان ، بازرگان ونيز و ريچار دوم مي شود كه همگي در ميانه و اواخر دهه 1590 تاريخ گزاري شده اند. همينطور بعضي از تراژدي هاي مشهور او كه در اوايل دهه 1600 گفته شده اند شامل : اوتلو ، شاه لير و ماسبت مي شود. در حدود سال 1610 شكسپير به استراتفورد براي استراحت بر مي گردد و با وجود آن به نوشتن ادامه مي دهد كه دوره ي رمان و كمدي-استراتژي او به حساب مي آيد مانند: طوفان، هنري هشتم ، سيمبلاين و داستان زمستان . درمورد غزليات او ميتوان گفت كه نخستين بار در سال 1609 به چاب رسيند( احتمالا بدون اجازي وي) و چنانكه از گفته هاي ميرز بر مي آيد كه غزليات شيرين شكسپير را نزد دوستانش محبوب تر نموده بودند.

ترجمه
طی سالهای مختلف ترجمههای گوناگونی از هملت به زبان فارسی صورت گرفته است.
مسعود فرزاد، ۱۳۴۶
محمود اعتمادزاده (م.ا. بهآذین)، از روی ترجمه فرانسهٔ ایو بونفوا(Yves Bonnefoy)
علاءالدین پازارگادی، ۱۳۷۵، در مجموعهٔ آثار نمایشی ویلیام شکسپیر

گردآورنده : شهرزاد
اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸
تنها نشسته ام ،و حواسم نیست که، دنیا با من است..
شبهای روشن- فیلمی از فرزاد مؤتمن
با بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی
داستان از آنجا آغاز می شود که دختری ساده و عاشق پیشه برای یافتن عشق خود(امیر) که به قول خودش، ناخواسته از یکدیگر جدایشان کرده اند پس از یک سال طبق قرارشان در زمانی و مکانی می بایست منتظر یکدیگر باشند. در این مسیر دختر به مردی رهگذر بر می خورد و به گونه ای برای امنیت خویش حس می کند به این مرد باید اطمینان کند. مرد سعی در کمک وی دارد و آندو تصمیم می گیرند برای مدت چهار شب با هم به دنبال امیر بگردند. برای این جستجو دختر شرطی عنوان می کند و آن ،شرط بدون عشق است.
مرد استاد دانشگاه است، ادبیات درس می دهد ، مرد متینی است و همه ی زندگیش کتاب است. دختر اهل شعر و قصه است و استاد را درک می کند.مرد به گفته ی خویش تا بحال عاشق نشده. او شخصیتی منزوی دارد ، آدم ها را از دور دوست دارد و با ساختمان ها و اشیاء اطرافش بهتر می تواند ارتباط برقرار کند. اما در پی کمک به دختر کم کم حس خاصی به او پیدا می کند. آندو چهار روز به دنبال امیر می گردند..دختر کم کم مأیوس می شود و احساس حماقت می کندو از طرفی متوجه رفتار متفاوت استاد شده و خود نیز احساسی نسبت به او پیدا می کند.مرد ولی به او می گوید باید صبور باشی ، او را می یابی ..این در حالیست که او خود را کاملاً شیفته ی دختر می یابد!
اما شب چهارم شب آخر که تقریباً هر دو نا امید شده بودند، امیر پیدایش می شود..و این درست در حالی اتفاق می افتد که استاد از دختر خواستگاری می کند و فضا با صدای تیز عبور هواپیمایی از آسمان، حس تردید را به بیننده القا می کند....
دختر دلش به درد می افتد از این گمراهی دوگانه واینکه چه باید بکند با حس بوجود آمده میانشان..!؟ اما می رود.. تا به امیر برسد...
تنها مرد می ماند و حس تلخ نا کامی از این عشق نا گهانی و نا خواسته...

به نظر من بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی بسیار قوی و حسی ست و هر کدام می دانند نقش خویش را چطور بازی کنند. سادگی و بی آلایشی را براحتی در پس زمینه ی فیلم و رنگها می شود دریافت، گریم و لباسهای های ساده و طبیعی بازیگران بسیار بجاست و انزوای استاد را از رفتار و محیط اطرافش بخوبی میشود حس کرد که این به درک بیننده بسیار کمک می کند. باریدن باران و تنها ایستادن استاد در زیر باران حس عمیق تردید و عشق رو در ما بیدار می کند. تصمیم ناگهانی استاد برای فروش کتابهایش و تلاش برای یافتن راهی در ازدواج با دختر و ایجاد رفاه برای او همه و همه بیانگر نوعی هراس و عجله در احساس بوجود آمده است. فیلم ، مفهومی ست و بیننده ی خاص خودش را دارد. عشق بی سرانجام و لطیفی در پس آن پنهان است که کارگردان با ظرافت آنرا بیان کرده است.
پیشنهاد میکنم این فیلم رو تنها ببینید .
گردآورنده : شهرزاد
فروردین ۱۵، ۱۳۸۸
شبح اپرا
در اينجا از كتابي مي گويم كه جدا از جذابيت، روح آدمي را تسخير مي كند و با خودش مي برد...به هر جا...به انتهاي بي انتها...
شبح اپرا – نوشته ي گاستون لورو
داستان دلباختگي دختركي جوان و ساده دل به نام« كريستين دائه» ، سوپرانوي سالن اپراي پاريس ، يا همان خواننده ي اپرا ، به فرشته ي موسيقي است. اين فرشته ي موسيقي در واقع همان شبح اپراست.چهره ي نقب زده ي خوفناكي دارد اما قلبش گرفتار آن عشق جانسوز است. اين شبح اسرار آميز در اعماق سردابه هاي ساختمان اپرا مسكن دارد و تنها براي شنيدن ناله هاي « فاوست » به روي زمين مي آيد. او نيز به لژ خواننده ي اپراي جوان «كريستين دائه» راه مي يابد و گويي در عالمي غيب و ماورائي، از پشت نقاب ها و ديوارها و سقف ها، قلب «كريستين» راتسخير مي كند و خود نيز شيفته و اسير عشق او مي شود، اما نقاب از چهره بر نمي دارد و دخترك نمي داند اين عشق چه تصويري دارد..! تنها صداي اوست كه دنيايش را تصرف كرده...
به هر حال اين عشق ويرانگر است، تلخ است و شيرين، ناشناخته و در آن شناختن عاشق راهي است بعيد و خطرناك.
نويسنده نيز اشاره به اين مطلب دارد كه اين داستان واقعي بوده و همچون رازي در اذهان باقي است، سالهاست كه مردم با شبح اپرا، اين عاشق مخوف، آشنايند و بر عشق نا فرجام و سرنوشت شوم او گريسته اند.
Casts: Gerard Butler , Emmy Rossum

متن اشعار اين رمان كه با تم داستان آميخته شده و ميان « كريستين» و «شبح» سروده مي شود از اين قرار است؛
CHRISTINE
گردآورنده: شهرزاد





