مرداد ۰۳، ۱۳۹۱






وقتی زندگی مشترک من و پابلو شروع شد، تصور می کردم که می توانم و باید خودم را وقف او کنم، بی آنکه از او توقعی داشته باشم. قبلاً موقعیت من محکم تر بود، چون تنها بودم؛ ولی شش سال گذشته را به خاطر او زندگی کردم. تجربه ی من از بچه دار شدن و پیامد آن، این بود که برای احساس رضایت در زندگی، وجود خودم را هیچ وقت در نظر نداشته باشم. من تشنه ی محبت، گرما و امنیت بودم و امید داشتم که پابلو، به رغم تمام مشکلاتی که پشت سر گذاشته بودیم، مرا سیراب کند پس از تولد پالوما به این شناخت رسیدم که هیچ گاه گرمای انسانی را در وجود پابلو پیدا نخواهم کرد؛ چیزی که در ابتدا برایم مهم بود، ولی دیگر از او توقعی نداشتم. درک این مسئله مدت زیادی به طول انجامید، چون علاقه من به پیکاسو در حد عشق بود و این باعث  می شد تا نتوانم یکباره تمام امیدم را از او قطع کنم. سرو صداهای خانه برای پابلو خسته کننده بود، ولی بچه ها بر زندگی روزانه ی ما حاکم بودند. درست حالا صدای پابلو را می شنوم که در دلش می گوید: او خیال می کند که برنده ی بازی است و با دو بچه اش بازی را در دست دارد و من تنها یک عضو خانواده هستم – و این اعتباری است برای تعادل! آرزوهای آتشین او و کارهایی که در ابتدا برایش خوشحال کننده بودند، دیگر از بین رفته بودند. بچه ها را هم گاهی مثل سلاحی می دید که من می خواهم بر ضد او به کار ببرم. با گذشت زمان فاصله اش را از من بیشتر می کرد(...)
در هفته های بعد، حس می کردم که پابلو روحاً و جسماً دیواری بین خودش و من می سازد.همه ی سعی خودم را می کردم تا به او نزدیک تر شوم، اما هیچ وقت راجع به رفتارش با خودم از او توضیحی نمی خواستم. غرورم اجازه نمی داد که قلباً به او نزدیک شوم؛ کاری که معمولا زن ها وقتی متوجه می شوند شوهرشان از آن ها احساس خستگی می کند، انجام می دهند. رفتار او با بچه ها تغییری نکرده بود؛ اما رفتارش با من اهسته اهسته سردتر می شد. برخلاف گذشته که با او بودن برایم ارضا کننده بود، بیشتر برای هم مثل دو همکار شده بودیم. وقتی فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که پابلو هرگز برای زمانی طولانی، یک زن را تحمل نمی کند. اوایل فهمیده بودم چیزی که او را به سوی من جلب می کند، هوش و آزادگی و جوانی ام بوده است. خلاصه ی کلام، تنها کمبود من " خاصیت زنانگی" است. او خواسته بود بچه دار شوم، چون هنوز زن کاملی نبودم. حالا بچه دارم و تا حدودی زن و مادرگونه شده ام. همیشه فکر می کردم که هیچ چیزی مهم تر از این نیست که ما باهم هستیم، ولی حالا به این حقیقت تلخ رسیده ام که کار من اشتباه بوده است.
یکی از طرح هایی که پابلو برای چاپ سنگی کشید و در کاتالوگ مورلو، با شماره ی 195 به ثبت رسیده، طرحی است که من مدل آن بودم. به خاطر می آورم که تمام بعدازظهرهای سیاه زمستان را می نشستم و گریه می کردم و پابلو از چهره ی من طراحی می کرد. او می گفت:« صورتت امروز حالتی کاملاً واقعی دارد.» و من جواب می دادم: « این حالت واقعی نیست. حالت چهره ای غمگین است.» یکبار به من گفت: « وقتی با تو آشنا شدم، ونوس بودی. حالا تبدیل به مسیح شده ای. دقیقاً  یک مسیح احساساتی که تمام دنده های بدنش را می توان شمرد. امیدوارم بدانی که اینطوری برای من جالب نیستی.» به او گفتم: « طبیعی است که من لاغر شده ام. چون بعد از تولد پالوما از نظر روحی واقعاً شکسته شده ام.» و او جواب داد:« این اصلا نمی تواند دلیل باشد. تو باید از قیافه ای که برای خودت ساخته ای، خجالت بکشی. با کارهایی که می کنی، سلامت جسمت را به خطر می اندازی. همه ی زن ها بعد از زایمان، زیباتر می شوند. اما تو؟ نه! شکل دسته جارو شده ای. راستی دسته جارو می تواند احساس کسی را تحریک کند؟ من را که نه!»
برایم مشکل بود چنین حرفهایی را بشنوم، چون آن موقع از نظر جسمانی هم چندان وضع خوبی نداشتم(...)
درست دو سال بعد به پابلو گفتم که می خواهم او را ترک کنم. او گفت که قبلاً هم یکبار می خواستی این کار را انجام دهی. تصور می کنم که سخت عاشق او بودم، چنان که یک انسان می تواند عاشق انسان دیگری باشد. من می خواستم صحنه ای را ترک کنم که قبلاً سه هنرپیشه ی زن دیگرهم در آن بوده اند که سعی داشتند نقش های همانندی را اجرا کنند و سرانجام، هر سه به انبار خاطرات پابلو افکنده شده بودند. هر کدام از آنها خیال می کردند تنها کسی هستند که خوشبخت خواهند شد. ولی من چنین تصوری نداشتم، چون می دانستم که خاطرات آن ها در زندگی ما باقی خواهند ماند. آنها هر کدام به دلیلی از پابلو جدا شده بودند. اولگا بازی را باخته بود، چون توقع زیادی داشت، اگر او زیاد در مورد مسایل پیش پا افتاده، و در واقع خنده دار، پافشاری نمی کرد؛ احتمالاً از پابلو جدا نمی شد. اما ماری ترز والتر، زن بی توقع، دوست داشتنی و بی آلایشی بود، با این حال، از پابلو جدا شد. بعد نوبت به دورامار رسید. او حداقل، سبک عقل نبود. زنی بود هنرمن که مسایل را فراتر از دیگران درک می کرد. اما او هم، با وجود اعتمادش به پابلو، از او جدا شد. به نظر من اعتماد باید دوجانبه باشد. پابلو این زنها را کنار گذاشته بود، اما هر سه ی آنها هنوز در قلبش جای داشتند. آنها هر کدام تصور می کردند که تنها زنی هستند که برای پابلو ارزش دارند و به همین دلیل، عشق و هستی شان را در راه او ایثار کرده بودند. از نظر من، آنها نمونه هایی تاریخی بودند؛ نمونه ی اشتباهات گذشته که دوباره مطرح شده بودند. پابلو به من گفته بود که هر عشقی تنها در یک دوره ی خاص دوام می آورد. من هر روز فکر می کردم که دوره ی عشق ما هم دیگر به پایان خودش نزدیک تر شده است . پابلو خیال می کرد من زن سردی هستم. حق با او بود. چون با رشد آگاهی ام، هیجانم را بیشتر از دست می دادم. دیگر وقتش رسیده بود که عقوبت خوشی های زندگی را بپردازم. هیچ وقت امکان نداشت برای مدت زیادی به پابلو نزدیک شد. اگر یک روز مهربان و ملایم بود، روز بعد حتماً بداخلاق و سخت گیر می شد. او این را " ارزش بالای زندگی" می نامید. پس از تولد پالوما چنان روحیه ای پیدا کرد که حقیقتاً با او بودن برایم ارزشمند بود. در آن ایام، هروقت به تنهایی پناه می بردم، سعی می کرد خودش را به من نزدیک تر کند و می خواست پیش او بمانم و در کنارش بنشینم. نکته ای که خیلی زود متوجه آن شدم، این بود که پابلو همیشه خواهان رابطه ی حاکم و محکوم بود. برای من جالب نبود که حاکم باشم. این نوع رابطه کسی را که احساسی برخورد می کند، راضی نمی کند. حاکم بودن پیروزی نیست. چون عاشق او بودم، نمی توانستم این حق را به خودم بدهم که متقابلاً برخورد کنم. تحت این شرایط و فشار، چه کار می توانستم بکنم؟ هرچه بیشتر فکر می کردم، دستیابی به جواب برایم مشکل تر می شد(...)
موضوع اصلی این بود که پابلو به زن دیگری علاقه مند شده بود. تحمل این موضوع به خودی خود برای من ناراحت کننده بود؛ اصلاً نمی دانستم آن زن چه کسی است. وقتی بعداً درباره ی حرفهای خودم با خانم رامیه بیشتر فکر کردم، لحظه ای از خودم پرسیدم که نکند آن زن، دومینیک باشد؟(...)
تا آن موقع پابلو را به خاطر تعلقات روحی اش انسانی بی مانند می دانستم، ولی فهمیدم که او نیروی خود را در زندگی تنها برای چه می خواهد. او را برای اولین بار شناختم. مطمئن هستم که او بعد از هفتادمین سال تولدش خود را ده سال پیرتر حس می کرد. نیرویی را که صرف کوشش های هنری اش می کرد، ناچار بود صرف زندگی کند. ترس از مرگ همیشه با او بود و همین باعث می شد که بیشتر گرسنه ی زندگی باشد. می خواست همیشه جوان بماند و این به قیمت همه ی چیزهایی تمام می شد که می خواست. از من می پرسید آیا من از مرگ می ترسم؟ اغلب می گفت که حاضر است هرچه دارد بدهد و فقط بیست سال جوان تر شود. به من می گفت:« تو خوشبخت هستی، چون جوانی. اگر من هم با یک جوان زندگی کنم، به من کمک می کند تا جوان تر شوم.» ولی بعد به این نتیجه رسید که اگر تمام وقت، جوان ها دورو برش باشند، آن موقع بیشتر احساس پیری می کند. از اینکه بیش از هفتاد سال داشت، ناراضی بود. من صبح ها اغلب خیلی زود از خواب بیدار می شدم و شب ها تا دیروقت بیدار می ماندیم. گاهی از شدت بی خوابی بی هوش می شدم. وقتی پابلو می دید که من، با اینکه جوان هستم، قدرت تحمل او را ندارم، می گفت:« مثل اینکه حالت زیاد خوب نیست؟ تو نمی توانی به اندازه ی من زندگی کنی.» این موضوع همیشه فکر او را مشغول می کرد که مبادا کسی که با او زندگی می کند، بیشتر از او عمر کند. قبلاً به من گفته بود:« هروقت زن جدیدی می گیرم، باید زن قبلی را بسوزانم. آن موقع از شر او خلاص می شوم و دیگر نمی تواند زندگی ام را پیچیده کند.»


زندگی من با پیکاسو
 فرانسواز ژیلو/ کارلتن لیک

برگردان علیرضا گران نظر

۱ نظر: