اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۸



Neo – Impressionism


نئو امپرسیونیسم



این اصطلاح را فیلیکس (1944-1861) منتقد در سال 1886 برای جنبشی در نقاشی فرانسه ابداع کرد که هم منبعث از جنبش امپرسیونیسم بود و هم واکنشی بود در برابر آن. نقاش نئو امپرسیونیست نیز همچون نقاش امپرسیونیست اساساً با بازنمایی نور و رنگ سروکار دارد، اما در حالی که امپرسیونیسم مبتنی بر روشی تجربی و خوانگیخته بود، نئوامپرسیونیسم بر اصول علمی استوار بود و به ترکیب بندی های دقیقاً صورت بندی شده منتج می شد. سورا برجسته ترین هنرمند این جنبش بود و سینیاک ( که اصلی ترین نظریه پرداز این جنبش محسوب می شود) و (برای مدتی) کامی پیسارو دیگر پیشروان این سبک بودند. این هر سه آثار نئو امپرسیونیستی خود را در آخرین نمایشگاه امپرسیونیستی در سال 1886 به نمایش گذاشتند.












شالوده ی نظری نئوامپرسیونیسم، دویزیونیسم ( پرداز رنگ) و تکنیک مرتبط به آن یعنی پوانتالیزم (نقطه پردازی) بود-کاربرد نقاطی با رنگ های خالص به نحوی که وقتی از فاصله ی مناسبی مشاهده شود، حداکثر درخشندگی را پدید می آورد. در هر تابلویی نقاط اندازه ی یکسانی داشتند که متناسب و هماهنگ با ابعاد کار انتخاب می شد. این رویکرد در نقاشی های سورا، صلب بودن و صراحت فرم را با ارتعاش شدید نور ترکیب می کرد و در دستان هنرمندان فرعی تر غالباً به آثاری منتج می شد که به نظر تصنعی و خشک می رسید. اگرچه نئو امپرسیونیسم عمر کوتاهی داشت اما تأثیر چشمگیری بر هنرمندان بزرگ اواخر سده ی نوزده و اوایل سده ی بیستم، به ویژه کسانی چون گوگن، ون گوگ، ماتیس و تولز لوترک نهاد.
موضوعات ژورژ سورا همان موضوعات امپرسیونیست ها بود، اما هدف هایش فرق می کرد. او چهره های مرسوم نقاشی می کرد، بورژوازی را مانند چهره های درباری گذشته می دید، مجزا و جدا از سطح عادی، دربند تزئینات و حواشی زندگی، مانند کاراکترهای فورد مدوکس فورد در سرباز خوب. تکنیک او چنین است که نقاشی های او از نقطه های مجزای رنگ تشکیل شده اند اما وقتی بیننده عقب تر بایستد چشم او فاصله ها را پر می کند و رنگ ها را در می آمیزد و یک تصویر کلی به وجود می آورد.
نظریات ژورژ سورا مبتنی بود بر مطالعات علمی در باب رنگ و ادراک، که نشان می داد بینایی یا ادراک موضعی دارای هاله است، و غباری از رنگ اطراف موضع را گرفته است.















به این ترتیب، ژورژ سورا به نوعی « نقطه گرایی» (پوئنتیئیسم) یا به قول خودش «مرز گذاری» روی آورد.




ژورژ سورا با اینکه در دهه ی 1880 نقاشی می کرد، اغلب پیشگام احساس های شکسته پاره و تقسیم شده ی دوره ی مدرنیستی شمرده شده است، چون او راهی را نشان داد که در آن هنر جنبه ی خودمحورتری پیدا کرد و به فرم توجه بیشتری نمود. کل نگری او به اجتماع اتمها در دنیایی منقسم و پراکنده، در بیشتر نوشته های مدرنیستی منعکس شده است که در آن ها افراد، مانند قهرمان زن رمان خانم دالووی، خویشتن خود را از اجزاء و بخش های متعدد می سازند. فورد مدوکس فورد نیز در سرباز خوب به نظر می رسد مستقیماً به هنر ژورژ سورا اشاره دارد، زیرا راوی او اعلام می کند که «کل جهان برای من شبیه لکه های رنگ بر یک بوم بسیار بزرگ است».





منابع: سبک ها و مکتب های هنری - آزبورن، چیلورز
مدرنیسم - پیتر چایلدز


گردآورنده: شهرزاد

اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

گفته هايي از فروغ فرخزاد

از ميان مصاحبه هايي كه برخي نشريات با فروغ داشته اند، چند گفتگو را در اينجا بخوانيد؛


□ من در شعر خودم چيزي را جستجو نمي كنم . بلكه در شعر خودم تازه خودم را پيدا مي كنم . اما در شعر ديگران، يا شعر بطور كلي...
مي دانيد بعضي شعرها، مثل درهاي بازي هستند كه نه اين طرفشان چيزي هست و نه آنطرفشان، بايد گفت حيف كاغذ. بهرحال بعضي شعرها هم مثل درهاي بسته اي هستند كه وقتي بازشان مي كني مي بيني گول خورده اي و ارزش باز كردن نداشته اند. خالي آن طرف آنقدر وحشتناك است كه پر بودن اينطرف را جبران نمي كند. اصل آن طرف است.
...خوب بايد اسم اين جور كارها را هم گذاشت چشم بندي و يا حقه بازي يا شوخي خيلي لوس- اما بعضي شعرها هستند كه اصلاً نه در هستند، نه باز هستند، نه بسته هستند. اصلاً چهار چوب ندارند. يك جاده هستند، كوتاه يا بلند فرق نمي كند. آدم هي مي رود، هي مي رود، و بر مي گردد و خسته نميشود، اگر توقف مي كند براي ديدن چيزيست كه در رفت و برگشت هاي گذشته نديده بوده. آدم مي تواند سال ها در يك شعر توقف كند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست، فضا هست، زيبائي هست، طبيعت هست، انسان هست، زندگي هست و يكجور آميختگي صادقانه با تمام اين چيزها هست و يكجور نگاه آگاه و دانا به تمام اين چيزها هست. نمي دانم مثالم خيلي طولاني شد من اينجور شعر ها را دوست دارم و شعر مي دانم، مي خواهم شعر دست مرا بگيرد و با خودش ببرد. به من فكر كردن و نگاه كردن، و حس كردن و ديدن را ياد بدهد و يا حاصل يك نگاه، يك فكر و يك ديد آزموده اي باشد. من فكر مي كنم كه كار هنري بايد همراه با آگاهي باشد. آگاهي نسبت به زندگي، به وجود، و حتي نسبت به اين سيبي كه گاز مي زنيم.

□ " نيما يوشيج " براي من آغازي بود. مي دانيد نيما شاعري بود كه من در شعرش براي اولين بار يك فضاي فكري ديدم. ديدم كه با يك آدم طرف هستم، نه يك مشت احساسات سطحي و هدف هاي مبتذل روزانه. عاملي كه مسائل را حل و تفسير مي كرد، ديد و حسي برتر از حالات معمولي و نيازهاي كوچك. سادگي او مرا شگفت زده مي كرد. بخصوص وقتي كه در پشت اين سادگي ناگهاني با تمام پيچيدگي ها و پرسش هاي تاريك زندگي برخورد مي كردم. مثل ستاره كه آدم را متوجه آسمان مي كند. در سادگي او سادگي خودم را كشف كردم.

□ ريشه يك چيز است، فقط آنچه كه مي رويد متفاوت است، چون آدم ها متفاوت هستند. من بعلت خصوصيات روحي و اخلاقي خودم- و مثلاً خصوصيت زن بودنم- طبيعتاً مسائل را به شكل ديگري مي بينم. من مي خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره ي خودم نشسته باشم.

□ من شعر را از راه خواندن كتابها ياد نگرفته ام وگرنه حالا قصيده مي ساختم.

همين طوري راه افتادم. مثل بچه يي كه در يك جنگل گم مي شود، به همه جا رفتم و در همه چيز خيره شدم و همه چيز جلبم كرد، تا عاقبت به يك چشمه رسيدم و خودم را توي آن چشمه پيدا كردم. خودم كه عبارت باشد از خودم و تمام تجربه هاي جنگل.


□ من به دنياي اطرافم، به اشياء اطرافم و آدم هاي اطرافم و خطوط اصلي اين دنيا نگاه كردم و آنرا كشف كردم.

□ شعر چيزي است كه عامل ظرافت و زيبائي يكي از اجزاء آن است. شعر« آدمي » است كه در شعر جريان دارد. نه فقط زيبائي و ظرافت آن آدم.

□ من پناه بردن به اتاق در بسته، و نگاه كردن به درون را در چنين شرايطي قبول ندارم. من مي گويم دنياي مجرد آدم بايد نتيجه ي گشتن و تماشا كردن و تماس هميشگي با دنياي خارجي باشد، آدم بايد نگاه كند تا ببيند و بتواند انتخاب كند. وقتي آدم دنياي خودش را در ميان مردم و در ته زندگي پيدا كرد آنوقت مي تواند آنرا هميشه همراه خودش داشته باشد و در داخل آن دنيا، با خارج تماس بگيرد.


□ فكر مي كنم همه ي آنها كه كار هنري مي كنند علتش، يا لااقل يكي از علتهايش يك جور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادگي در برابر زوال: اين ها آدمهايي هستند كه زندگي را بيشتر دوست دارند و مي فهمند همينطور مرگ را. كار هنري يكجور تلاشي است براي باقي ماندن و يا باقي گذاشتن « خود» و نفي معني مرگ..گاهي اوقات فكر مي كنم درست است كه مرگ هم يكي از قوانين طبيعت است، اما آدم تنها در برابر اين قانون است كه احساس حقارت و كوچكي مي كند. يك مسئله ايست كه هيچ كاريش نمي شود كرد. حتي نمي شود براي از ميان بردنش مبارزه كرد، فايده ندارد، بايد باشد. خيلي هم خوب است. اين يك تفسير كلي است كه شايد هم احمقانه باشد. اما شعر براي من مثل رفيقي است كه وقتي به او ميرسم ، مي توانم راحت با او درد دل كنم. يك جفتي است كه كاملم ميكند.راضيم ميكند. بي آنكه آزارم بدهد. بعضي ها كمبودهاي خودشان را در زندگي با پناه بردن به آدمهاي ديگر جبران مي كنند. اما هيچوقت جبران نمي شود، اگر جبران مي شد. آيا همين رابطه، خودش بزرگترين شعر دنيا و هستي نبود-رابطه ي دوتا آدم هيچوقت نمي تواند كامل يا كامل كننده باشد. شعر براي من مثل پنجره ايست كه هر وقت به طرفش ميروم خود بخود باز مي شود، من آنجا مي نشينم. نگاه مي كنم، آواز مي خوانم، داد مي زنم، گريه مي كنم، با عكس درختها قاطي مي شوم و مي دانم كه آنطرف پنجره يك فضا هست و يك نفر مي شنود، يك نفر كه ممكنست 200 سال بعد باشد، يا 300 سال قبل وجود داشته. فرق نمي كند، فقط وسيله ايست براي ارتباط با هستي، با وجود، به معني وسيعش، خوبيش اينست كه آدم وقتي شعر مي گويد، مي تواند بگويد « من هم هستم، يا من هم بودم » .


از کارهای فروغ


□ فكر مي كنم كسي كه كار هنري مي كند بايد اول خودش را بسازد و كامل كند. بعد از خودش بيرون بيايد و به خودش مثل يك واحد از هستي و وجود نگاه كند، تا بتواند به تمام دريافتها، فكرها و حس هايش يك حالت عموميت ببخشد.
( مصاحبه در تابستان 1343 با فروغ فرخزاد انجام شده است)

***
همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از ان ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه برميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله ي رخوتناك دوهمآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد: « صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من ترا با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهائيست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه ي ساده ي خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيبائي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنرا از من مي گيرد
سهم من پائين رفتن از پله ي متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش خون آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائي جان دادن كه به من ميگويد:
« دستهايت را
دوست ميدارم»

دستهايم را در باغچه ميكارم
سبز خواهد شد، ميدانم، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب ميچسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
باهمان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي ميانديشند كه يكشب او را
باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد

و بدينسانست
كه كسي ميميرد
و كسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد، مرواريدي صيد نخواهد كرد.

من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوس مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد






شعر تولدی دیگر

منبع: کتاب جاودانه فروغ فرخزاد

تهیه و تنظیم از: امیر اسماعیلی
ابولقاسم صدارت
گردآورنده: شهرزاد

فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

چقدر زيبايي زيباتر به نظر مي رسد با زيور شيرين و معطّري كه راستي و وفاداري به آن مي بخشد.
گل « رز» قشنگ به نظر مي آيد اما ما براي عطر مطبوعي كه در دل آن جا و مسكن دارد ان را قشنگ تر مي دانيم.

گل هاي كرم خورده همان پررنگي عميق را دارند كه رنگ « رز» هاي معطٌر است و بر همان خارها مي آويزند، و هنگامي كه نسيم تابستان نقاب غنچه هايشان را به يك سو مي زند با همان شوخي و شنگولي به رقص و بازي در مي آيند اما چون هنرشان فقط ظاهرشان و نمايش آنها است بي خواستگار زندگي مي كنند و ناديده و پژمرده مي شوند و با خودشان مي ميرند. « رز» هاي معطٌر و مطبوع اين طور نيستند، از مرگ شيرين شان شيرين ترين و مطبوع ترين عطرها درست مي شوند.
و تو هم چنين هستي اي جوان زيبا و دلپذير وقتي آن جواني از تو زايل و ناپديد گردد راستي و وفاداري تو با اين شعر تقطير مي گردد ‌‌[و عطر آن باقي مي ماند].

ويليام شكسپير

O, how much more doth beauty beauteous seem
By that sweet ornament which truth doth give
The rose look fair, but fairer we it deem
For that sweet odour which doth in it live
The canker-blooms have full as deep a dye
As the perfumed tincture of the roses
Hang on such thorns, and play as wantonly
When summer’s breath their masked buds discloses
But, for their virtue only is their show
They live unwoo’d and unrespected fade
Die to themselves. Sweet roses do not so
Of their sweet deaths are sweetest odours made
And so of you , beauteous and lovely youth
When that shall vade , by verse distills your truth

William Shakespeare

فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

ونسان ون گوگ، چهره ي نقاش، 1889.
پست امريسونيسم.



پست امپرسيونيسم

Post Impressionism

اين اصطلاح به گرايش هاي مختلفي در نقاشي اطلاق مي شود كه بين سال هاي 1880 تا 1905 به ويژه در فرانسه تداوم بخش سبك امپرسيونيسم شدند و يا در واكنش به آن شكل گرفتند.
اين اصطلاح را راجر فراي به مثابه عنوان نمايشگاهي كه در سال 11-1910 در گالري گرافتون لندن بر پا شد، ابداع كرد؛« مونه و پست امپرسيونيست ها». از آنجا كه عمده ترين آثار به نمايش در آمده متعلق به سورا،سزان،گوگن و ون گوگ بود از آنان به عنوان شخصيت هاي كليدي پست امپرسيونيسم ياد مي كنند. هر يك از اين هنرمندان روش كاملاً متفاوتي در رد طبيعت گرايي و دلمشغولي به جلوه هاي گذرا كه مشخصه ي امپرسيونيست ها بود اختياركردند. براي مثال سورا و نئوامپرسيونيست ها كوشش خود را بر تحليل علمي تر رنگ متمركز كردند،سزان نيز كه مايل بود «امپرسيونيسم را چيزي صلب و پايا، مانند هنر موزه اي بدل كند» توجه خود را معطوف به ساختار تصويري كرد،گوگن از « خطاي نفرت انگيز طبيعت گرايي» برائت جست تا كاربرد نمادين خط و رنگ را كشف كند؛ و ون گوگ نيز پيشقراول سبك اكسپرسيونيسم شد.


















از اينرو بسياري از تاريخ شناسان اصطلاح پست امپرسيونيسم را تحت تأثير آثار اين چهار هنرمند برجسته توصيف مي كنند كه هر يك با فعاليت مستقل خود و با رويكردي جديد به نقاشي، يك سبك شخصي را ابداع كردند. امروزه هر يك از اين هنرمندان را به دليل تأثير ژرف او در شكل گيري اين يا آن جريان عمده ي هنر مدرن مورد توجه قرار مي دهند.جنبش كوبيسم از تأثيرات آثار سزان سر برآورد، اكسپرسيونيسم از آثار ون گوگ، فوويسم از گوگن و بسياري از سبك هاي انتزاعي ناب از آثار سورا سرچشمه مي گيرند. به همين دليل اكثر مطالعات تاريخي هنر مدرن با جنبش پست امپرسيونيسم آغاز مي شود، اما بايد توجه داشت كه بدون وجود جنبش امپرسيونيسم، هيچ يك از اين اساتيد نقاشي قادر نبودند به چنين استقلال و اصالتي دست يابند.

اين هنرمندان از بسياري جوانب اختلاف اساسي دارند، اما همگي در اين ضرورت كه بايد از فرهنگ تصنعي رايج زمان خود بگسلند و استقلال يابند، مشترك هستند. اين دوري گزيني، گوگن را وادار ساخت تا به درياهاي جنوب روانه شود، ون گوگ را واداشت تا به كشف آرل نائل شود، سزان را واداشت تا به حياتي انزوا جويانه در منزل خانوادگي رو آورد و سورا را بر آن داشت تا پشت درهاي بسته به خلق تركيب بندي هاي عظيم خود بپردازد. هر يك از اين هنرمندان به طور مجزا ارتباطاتي داشتند اما اين واقعيت كه آنها در دوره ي زماني بسيار مشابهي به كار مي پرداختند و نمايشگاه هاي آثار آنها در شهر پاريس و در زمان مشابهي به ديد جهانيان عرضه مي شد، موجب شد تا به عنوان جلوه اي كلي و تحت عنوان مشترك « پست امپرسيونيسم» شهرت يابند.




پيوست : كتاب سبك ها و مكتب هاي هنري

مؤلفان: ايان چيلورز، هارولد آزبورن و ديگران
تدوين و ترجمه: فرهاد گشايش


گردآورنده: شهرزاد

فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو بالطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصودست
بدين راه و روش مي رو كه با دلدار پيوندي
جهان پير رعنا را ترحّم در جبّلت نيست
ز مهر او چه مي پرسي درو همّت چه مي بندي
قلم را آن زبان نبود كه سّر عشق گويد باز
وراي حّد تقريرست شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر كجا شد مهر فرزندي
همائي چون تو عاليقدر حرص استخوان تا كي
دريغ آن سايه دولت كه بر نااهل افكندي
درين بازار اگر سوديست با درويش خرسندست
خدايا منعمم گردان به درويشيّ و خرسندي
بشعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي

حافظ

فروردین ۱۵، ۱۳۸۸



شبح اپرا



در اينجا از كتابي مي گويم كه جدا از جذابيت، روح آدمي را تسخير مي كند و با خودش مي برد...به هر جا...به انتهاي بي انتها...



شبح اپرا – نوشته ي گاستون لورو



داستان دلباختگي دختركي جوان و ساده دل به نام« كريستين دائه» ، سوپرانوي سالن اپراي پاريس ، يا همان خواننده ي اپرا ، به فرشته ي موسيقي است. اين فرشته ي موسيقي در واقع همان شبح اپراست.چهره ي نقب زده ي خوفناكي دارد اما قلبش گرفتار آن عشق جانسوز است. اين شبح اسرار آميز در اعماق سردابه هاي ساختمان اپرا مسكن دارد و تنها براي شنيدن ناله هاي « فاوست » به روي زمين مي آيد. او نيز به لژ خواننده ي اپراي جوان «كريستين دائه» راه مي يابد و گويي در عالمي غيب و ماورائي، از پشت نقاب ها و ديوارها و سقف ها، قلب «كريستين» راتسخير مي كند و خود نيز شيفته و اسير عشق او مي شود، اما نقاب از چهره بر نمي دارد و دخترك نمي داند اين عشق چه تصويري دارد..! تنها صداي اوست كه دنيايش را تصرف كرده...

داستان در عين رمانتيك بودن، سخن از قصه ي غم انگيز و رقّت بار اين شبح دارد. به نظر من اين رمان يك شاهكار ادبي بي نظير است، احساسات را در هم مي آميزد، احساساتي چون؛ عشق، ترس، ترحّم، خشم، اندوه و كلاف پيچيده ي آن ها را در دل سردابه هاي مخوف و مه آلود رها مي كند.
به هر حال اين عشق ويرانگر است، تلخ است و شيرين، ناشناخته و در آن شناختن عاشق راهي است بعيد و خطرناك.
نويسنده نيز اشاره به اين مطلب دارد كه اين داستان واقعي بوده و همچون رازي در اذهان باقي است، سالهاست كه مردم با شبح اپرا، اين عاشق مخوف، آشنايند و بر عشق نا فرجام و سرنوشت شوم او گريسته اند.







از اين رمان دل انگيز فيلمي موزيكال ساخته شده است كه در نوع خود قوي و تأثير گزار است.

Director : Andrew Lloyd
Casts: Gerard Butler , Emmy Rossum







متن اشعار اين رمان كه با تم داستان آميخته شده و ميان « كريستين» و «شبح» سروده مي شود از اين قرار است؛



CHRISTINE
In sleep he sang to me,
in dreams he came . . .
that voice which calls to me
and speaks my name . . .
And do I dream again?
For now I find the Phantom of the Opera is there
- inside my mind . . .
PHANTOM
Sing once again with me
our strange duet . . .
My power over you
grows stronger yet . . .
And though you turn from me, to glance behind,
the Phantom of the Opera is there - inside your mind . . .
CHRISTINE
Those who have seen your face draw back in fear . . .
I am the mask you wear . . .
PHANTOM It's me they hear . . .
BOTH
Your/my spirit and your/my voice, in one combined:
the Phantom of the Opera is there inside your/my mind . . .
OFFSTAGE VOICES
He's there, the Phantom of the Opera . . .
Beware the Phantom of the Opera . . .
PHANTOM
In all your fantasies, you always knew that man and mystery . . .
CHRISTINE . . .
were both in you . . .
BOTH
And in this labyrinth, where night is blind,
the Phantom of the Opera is there/here inside your/my mind . . .
Sing, my Angel of Music!
CHRISTINE
He's there, the Phantom of the Opera . . .
(She begins to vocalise strangely, her song becoming more and more extravagant)







گردآورنده: شهرزاد


فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

هنر مدرن

مدرنیسم
Modernism
پیش از پرداختن به این پرسش بگذارید ابتدا سخنی در باب رمانس و رئالیسم داشته باشیم؛
رمانس در ادبیات قرون وسطا، روایت منظوم از ماجراهای شگفت آور فلان شوالیه ي قهرمان....در ادبیات جدید، یعنی پس از نیمه ي دوم قرن هجدهم و در سراسر قرن نوزدهم، رمانس عبارت بود از اثر داستانی منثوری که در آن صحنه ها و رویدادها کم و بیش از زندگی عادی فاصله می گرفته اند و نوعی هاله ي راز،نوعی حال و هوای غرابت و ماجرا، آن ها را احاطه می کرده است.

رئالیسم ادبیاتی که می کوشد به شیوه ي تماماً عینی، بدون ایدئال سازی یا زرق و برق، و بدون هدف های تعلیمی یا اخلاقی، زندگی را ترسیم کند. می توان گفت که رئالیسم با رمان نویسان اولیه ي انگلیسی، مانند دفو،هنری فیلدینگ و توبایس اسمالت آغاز شد و در قرن نوزدهم به صورت جریان ادبی مشخصی درآمد.

مدرنیسم هنر مدرنیستی، به معنای فنّی تر کلمه، هنری است که هرولد روزنبرگ آن را هنر «راه و رسم نو» می خواند ، . این هنر آزمایشگر است، از لحاظ فرم بغرنج است، فشرده و موجز است ،علاوه بر عناصر آفرینش عناصر ضد افرینش نیز دارد، و معمولاً تصوراتی در باب رهایی هنرمند از رئالیسم، ماتریالیسم، ژانر و فرم مرسوم، و نیز تصوراتی در باب فاجعه و بلایای فرهنگی در آن دیده می شود....

مدرنیسم همراه است با تلاش برای ارائه ذهنیت انسانی به شیوه هایی واقعی تر از رئالیسم.

پست مدرنیسم ادبیات آوان گارد جدید (نومدرنیستی یا پست مدرنیستی) از سویی مدرنیسم را پیش تر برد و از سویی علیه آن- از جمله علیه ایدئولوژی و جهت گیری تاریخی آن- واکنش نشان داد. همواره وانمود آن«مدرن» از مودوی لاتینی است به معنای «جاری» ، و به این ترتیب شمول و دامنه ي معنایی آن بسیار وسیع تر از «مدرنیسم» است. مثلاً در اواخر قرن پنجم میلادی، لفظ مودرنوس لاتینی اشاره داشت به دوره ي مسیحی آن عصر در مقابل دوره ي گذشته ي رومی؛انگلیسی مدرن از انگلیسی میانه متمایز است؛ دوره ي مدرن ادبیات را نیز از قرن شانزدهم به بعد حساب می کنند، هر چند که گاهی برای توصیف نوشته های قرن بیستم نیز بکار می برند.










به بیان کلی تر، منظور از «مدرن» خیلی وقت ها آوان گارد بوده است، هر چند که بعد از جنگ جهانی دوم این معنا ذیل لفظ «معاصر»قرار گرفته است و معنای «مدرن»از «حالا» به «همین حالا»تغییر یافته است(ریموند ویلیامز،1989).این جنبه ي آوان گارد، رادیکال، پیشرو یا حتی انقلابی در «مدرن» کمک کرد که لفظ «مدرنیسم» ساخته شود، و به همین سبب آرتور رمبو وقتی می گفت «باید سراپا مدرن بود» این معنا را در نظر داشت.

اما باز مي گرديم به همهان مبحث مدرنيسم؛
«مدرنيست» واژه ايست نسبتاً قديمي، كه در اواخر قرن شانزدهم در مورد شخص مدرن بكار رفت، و در قرن هجدهم در مورد پيروان شيوه هاي مدرن و همچنين طرفداران ادبيات مدرن در برابر ادبيات قديم بكار برده شد. از سوي ديگر «مدرنيسم» نخستين بار در قرن هجدهم و صرفاً در مورد گرايش هاي خاص عصر جديد بكار رفت، اما در قرن نوزدهم معنايش وسعت گرفت و همدلي با عقايد، سبك ها يا جلوه هاي مدرن را نيز شامل شد.

«مدرنيته» واژه ايست كه آنرا نخستين بار شارل بودلر در اواسط قرن نوزدهم بكار برد.شارل بودلر در جستارش به نام «نقاش زندگي مدرن» از مدرنيته به عنوان پديده اي صحبت مي كند كه در هنر جنبه ي باب روز، گريزپا و مشروط دارد-نه جنبه ي ابدي و لايتجزا.
نسبت به مدرنيسم، مدرنيته نوعي شيوه ي زيستن و تجربه كردن زندگي به شمار مي آيد كه از تحولات صنعتي شدن ناشي شده است.


در زمينه ي هنر هاي زيبا نيز،به دليل بررسي هاي دوباره در باب آن دسته از هنرمندان تجسمي بريتانياي آغاز قرن كه قبلاً ناديده مانده بودند و مطرح نبودند، فرض تقدم نقاشان بّر اروپا اخيراً مورد ترديد قرار گرفته است. درست است كه آثار پابلو پيكاسو و آنري ماتيس تأثير بيشتري گذاشته است، اما از نقاشي هايي مانند نقاشي هاي گروه كمدن تاون و گروه لندن مي توان يك تاريخ ديگر هنر مدرن (يا مدرنيستي) استخراج كرد.

براي بسياري از مدرنيست ها، چيزي كه نقاشي مي شد و چيزي كه نوشته مي شد از جهاتي چندان اهميتي نداشت، بلكه مسئله ي اصلي چه گونه نوشتن يا چه گونه نقاشي كردن بود. همان طور كه گرترود استاين گفته است، اين بخشي از ميل به گسست از آن نوع نقاشي و نگارشي بود كه به نظر مدرنيست ها در دوره ي ويكتوريا ارزشش را از دست داده بود.
منبع:
عنوان كتاب: مدرنيسم
نويسنده: پيتر چايلدز

مترجم: رضا رضايي
گرداورنده: شهرزاد


بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دوپایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادیُ گفتی که من خوشم بی تو
سعدی