□ فكر مي كنم همه ي آنها كه كار هنري مي كنند علتش، يا لااقل يكي از علتهايش يك جور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادگي در برابر زوال: اين ها آدمهايي هستند كه زندگي را بيشتر دوست دارند و مي فهمند همينطور مرگ را. كار هنري يكجور تلاشي است براي باقي ماندن و يا باقي گذاشتن « خود» و نفي معني مرگ..گاهي اوقات فكر مي كنم درست است كه مرگ هم يكي از قوانين طبيعت است، اما آدم تنها در برابر اين قانون است كه احساس حقارت و كوچكي مي كند. يك مسئله ايست كه هيچ كاريش نمي شود كرد. حتي نمي شود براي از ميان بردنش مبارزه كرد، فايده ندارد، بايد باشد. خيلي هم خوب است. اين يك تفسير كلي است كه شايد هم احمقانه باشد. اما شعر براي من مثل رفيقي است كه وقتي به او ميرسم ، مي توانم راحت با او درد دل كنم. يك جفتي است كه كاملم ميكند.راضيم ميكند. بي آنكه آزارم بدهد. بعضي ها كمبودهاي خودشان را در زندگي با پناه بردن به آدمهاي ديگر جبران مي كنند. اما هيچوقت جبران نمي شود، اگر جبران مي شد. آيا همين رابطه، خودش بزرگترين شعر دنيا و هستي نبود-رابطه ي دوتا آدم هيچوقت نمي تواند كامل يا كامل كننده باشد. شعر براي من مثل پنجره ايست كه هر وقت به طرفش ميروم خود بخود باز مي شود، من آنجا مي نشينم. نگاه مي كنم، آواز مي خوانم، داد مي زنم، گريه مي كنم، با عكس درختها قاطي مي شوم و مي دانم كه آنطرف پنجره يك فضا هست و يك نفر مي شنود، يك نفر كه ممكنست 200 سال بعد باشد، يا 300 سال قبل وجود داشته. فرق نمي كند، فقط وسيله ايست براي ارتباط با هستي، با وجود، به معني وسيعش، خوبيش اينست كه آدم وقتي شعر مي گويد، مي تواند بگويد « من هم هستم، يا من هم بودم » .
□ فكر مي كنم كسي كه كار هنري مي كند بايد اول خودش را بسازد و كامل كند. بعد از خودش بيرون بيايد و به خودش مثل يك واحد از هستي و وجود نگاه كند، تا بتواند به تمام دريافتها، فكرها و حس هايش يك حالت عموميت ببخشد.
( مصاحبه در تابستان 1343 با فروغ فرخزاد انجام شده است)
***
همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از ان ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه برميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله ي رخوتناك دوهمآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد: « صبح بخير»
زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من ترا با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهائيست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه ي ساده ي خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيبائي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند
آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنرا از من مي گيرد
سهم من پائين رفتن از پله ي متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش خون آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائي جان دادن كه به من ميگويد:
« دستهايت را
دوست ميدارم»
دستهايم را در باغچه ميكارم
سبز خواهد شد، ميدانم، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب ميچسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
باهمان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي ميانديشند كه يكشب او را
باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي ميميرد
و كسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد، مرواريدي صيد نخواهد كرد.
من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوس مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
