اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹





واسیلی کاندینسکی:

در هنر باید وجود ندارد ، هنر آزاد است.



هونکر:

هنر با شکوه لحظه ای است اسیر ابدیت.







اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟....



دبیری(وکیل هامون): تو باید توی دادگاه خفه خون بگیری، جیک نزنی، آتو به دست مهشید و دارو دسته اش ندی ها..ببین چجوری دارم بهت می گم..
حمید هامون: من طلاق نمی دم
دبیری: تو هم مثل باباتی، صغیری، احتیاج به قیم داری!

**

تقوی(رئیس هامون): دست از این بدویت تاریخیه کپک زده ت بردار! بدبخت!

ببین کره کجا داره میره؟ اندونزی کجا میره فیلیپین کجا میره.تایوان کجا داره میره؟


هامون: کجاااا داره میره؟ آخه به چی رسیده؟ عین یه مشت سوسک و مورچه دارن توو مرداب تکنیک دست و پا می زنن دیگه، همشم به خاطر این شکم صاحبمرده ست، راحت لم دادن، ..معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟
**
بیا بیبن آشوری چی میگه، دریابندری چی میگه؟
**

این زن حق منه... سهم منه ... عشق منه .... طلاق نمی دم

**
هامون عصبی و کلافه توی خونه قدم میزنه و سیگار میکشه. بالاخره مهشید کلید میندازه و میاد تو. هامون میاد جلوش می ایسته:

مهشید: سلام !

هامون : آره ! ... سلام! ...کجا بودی؟!
**
دبیری: تقصیر خودته آقا، گرفتاری تو می دونی چیه؟اینه که پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی.گول طبقه ی بالا رو خوردی دانشمند هوشمند... گول یه بورژوازی پول پرست فاسدی رو خوردی، میخواستی پولدار شی خودتو فروختی، خودتو شخصیتت و آبروتُ.


حمید هامون: نود درصدش از فرط عشق بود... مهشید دختر خوبی بود با فک و فامیلش فرق می کرد. من به پول باباش که کار نداشتم، خودش برام مهم بود.

دبیری: ولی برا باباش پولش مهم بود. واسه خاطر همینم غضب کرد یه پاپاسی بهتون نداد! انداختتون بیرون
به همین سادگی...یه زن خوشگل گرفتی..حالا دیگه نمی خوادت...می خواستی یه انترشو بگیری


هامون:.....حالم ….داره …بهم می خوره...
**

حمید هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعاً خودت می خوای من باشم؟! اگه من اونی باشم که تو می خوای، اونوقت دیگه من، من نیست..یعنی منِ خودم نیستم ..!

مهشید: من مــن مــــن مـــــــن اَه!
**

باید بتونم تیكه های زندگیمو كنار هم بذارم ببینم از كی رابطم با مهشید خراب شد

چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟ از وقتی رفت سراغ اون مرتیکه دکتر روانکاو بی سواد احمق "سماواتی" که مغز دختره رو خورد و پاک دیوونش کرد..از همون..
**

هامون(به دکتر سماواتی): خوب اگه بحث پدرو مادرو جدو آباده که خوب من مادرم خیلی زود رفت و بابامم اونقد ساده بود که آسه می رف آسه می یومد که گربه شاخش نزنه اما من درست ضد بابامم .

من دائم شیلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جا نمیرسم دكتر! دارم فرو میرم به هیچی اعتماد ندارم به هچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟!!دكتر من یه زمانی فكر می كردم یه گهی میشم ولی هیچ پخی نشدم ..چهل و خورده ای ازم گذشته از در آویزونم..آویزووون... چیکار کنم؟.......
...

ما آویخته ها به كجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و كپك زده خودمون رو
***
دکتر سماواتی: چطور شد با هامون آشنا شدی؟

مهشید: چمیدونم همون کلیشه ی همیشگی.. بابا فشار میاورد زن یه پولدار عوضی شم بعد با هامون آشنا شدم از خل بازیاش، ذوق و شوق بچگونش از کنجکاویش واسه دونستن هر چیز، از سوادو معلوماتش خوشم اومد، اون باعث شد که من پوست بندازم.. نمی دونم.. خیلی چیزا باعث شد خیلی چیزا رو فهمیدم...

من.....عاشقش شدم.
**
دکتر روانکاو(پسرخاله ی هامون): سلام و زهرمار..من از وقتی فهمیدم مهشید و بردی پیش اون دکتر سماواتی احمق..

دخالت نداشتی؟ زنته الاغ باید دخالت داشته باشی، گرفتاری داشتی؟! زندگیته!... تو با بدجور آدمایی نشست و برخاست می کنی..نمی فهمی... اینا با هم رابطه ی غیر افلاطونی دارن الاغ! مادر مهشید با عظیمی شریکه، عظیمی داره براش آپارتمان سازی می کنه، ده تا آپارتمان داره براش می سازه چشماتو وا کن! مادره این مرتیکه عظیمی رو برای شوهر آینده ی دخترش کاندید کرده.

هامون: حقیقت داره؟.............آره؟...حقیقت داره؟!

بیمار روانی:«آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را » ... آی دكتر
دکتر: امروز مثل اینکه حالت خوبه.
**

آدم باید مثل ابراهیم باشه.آدم باید بتونه عزیزترین كساشو از بین ببره تا دوباره اونا رو بدست بیاره
**
باید افكارمو متمركز كنم ببینم چه خاكی میتونم به سرم بریزم
**

ای علی عابدینی ای بچه محل صمیمی استاد من آقای من چرا باز غیبت زد..کِی بودش هشت سال پیش بود یا شاید ده سال پیش بود که یهو غیبت زد نمی دونم واسه چی...وقتی هم باز اومدی خونواده ت نبودن باز نمی دونم واسه چی.. همه ی دنیارو گشتی پی اشون نرسیدی بهشون.. وقتی پیدات شد و برگشتی خونه مونست تنهایی بود و انتظار.. آخ که چه زجری کشیدی علی جان..توی همون تنهایی هات بود که به راهت رسیدی..به علی و حلاجت..به حافظت.. توی دهات چاه زدی حرف از کار زدی..کار برای کار نه برای غایت و نهایتش..مثل همین بیل زدن ها آتیش روشن کردن ها..
علی عابدینی: خوشبخت امیدوار بدبخت نا امید چه فرقی میكنه از ما دیگه گذشته
**

ازش پرسیدم: چرا می گن ابراهیم پدر ایمانه؟ چرا می گن ابراهیم خلیل الله؟

علی عابدینی: جنون الهی! می دونی که از نظر یونانیا ایمان جنون الهی بود یه جور ایمان سرشار از عشق،

هامون: این کجاش عشقه؟ این..پدریه که عزیزترین کس خودشو پسر خودشو بکشه؟ این عشقه؟

علی عابدینی: اگر ابراهیم خودشو می کشت، تصمیم می گرفت خودشو بکشه یا کس دیگه ای رو بجای اسمائیل برای قربانی انتخاب می کرد یا اینکه شک می کرد یا سر مرکبشو بر می گردوند ..پشیمون می شد شکوه می کرد از خداش..و اگر اگر اگرهای دیگه.. دیگه پدر ایمان نبود...یه کسی بود مثل من و تو.
**

هامون:چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟ این ضعف من از کجا میاد؟

این ضعفو من از کی به ارث بردم؟ از پدرم ؟مادرم؟وطنم؟از مهشید؟ ای............ مهشید ...مهشید
هامون:لاکردار اگه می دونستی هنوز چقدر دوست دارم.. بد مصب


همش از اون صبح کذایی شروع شد..تازه به خونه ی جدیدمون که این یارو مرتیکه عظیمی ِ ناکس بساز بنداز معروف، بالاخره بهمون غالب کرد اسباب کشی کرده بودیم...


...

خدایا!!خدایا!! چقدر خسته ام..دیگه طاقت ندارم
..
یه معجزه می خوام یه معجزه بفرست



مثل ابراهیم مثل اسمائیل





دیالوگ های ماندگار فیلم "هامون" – نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی

 

فروردین ۲۷، ۱۳۸۹



Fire and Ice

Some say the world will end in fire,
Some say in ice.
From what I’ve tasted of desire
I hold with those who favor fire.
But if it had to perish twice,
I think I know enough of hate
To say that for destruction ice
Is also great
And would suffice.

Robert Frost (1874-1963)

 
آتش و یخ
برخی می گویند که دنیا پایان گیرد در آتش،
برخی گویند در یخ.
با وجود امیال و خواسته های دنیایی من احساس می کنم
پایان می گیرد در آتش.
اما اگربنا باشد دنیا دگر بار نابود گردد،
می دانم و بر این باورم که با آتش نفرت تمام خواهد شد
حتی برای از بردن یخ ها
همان حرص و طمع انسانها، بس.

***
 یادداشت.م. نهایتاً دنیا به دست انسان از بین می رود، یا به خاطر تمایلات نفسانی او، یا به خاطر نفرت هایش، هر چه هست آتش است.
یادداشت.م. Fire و Ice  کلمات مرکب متضاد هستند که در ادبیات انگلیسی اصطلاحاً Oxymoron گفته می شود.


By: Shahrzad

فروردین ۱۵، ۱۳۸۹


جدال میان اکسپرسیونیست ها و امپرسیونیست ها؟!


اکسپرسیونیسم، شکل جدیدی از هنرِ آگاه شدن است و شخصی که بیننده ی یک تصویر اکسپرسیونیستی از ماتیس یا پیکاسو، پکشتاین، کوکوشکا، کاندینسکی، مارک و یا فوتوریست های ایتالیایی و بوهمی باشد، اعتراف می کند که کاملاً آنها را بی سابقه وهمگی را در یک موضوع هم عقیده یافته است. آنها فقط در این مورد باهم اشتراک نظر دارند که همگی از امپرسیونیسم روی گردانند، آنها حتی با آن مبارزه هم می کنند: از اینرو همگی در یک مکتب به نام اکسپرسیونیسم گرد آمده اند، هرچند این نامی است که فقط یکی از این فرقه ها به خود گرفته و دیگر فرقه ها به این که در یک طبقه بندی جای بگیرند، معترضند. هر چند ممکن است که قادر نباشیم حتی یکی از نقاشی های آنها را درک کنیم؛ اما در یک مورد می توانیم مطمئن باشیم: آنها با خشونت با دنیای محسوس برخورد می کنند. و این دلیلِ واقعیِ خشم جهانی است که آنها را برانگیخته است؛ تمامی آنچه که از زمان شروع نقاشی تا به حال هدف آن بوده است اکنون انکار شده و برای چیزی نقاشی می شود که تا کنون کوششی در مورد آن انجام نگرفته است. حداقل آن این است که به نظر می رسد تماشاگر را به فکر انداخته و اکسپرسیونیست کلاً با او هم عقیده است.
اکسپرسیونیسم ادعا می کند هر آنچه طبیعت آنرا تأیید نمی کند و آگاهانه و عمداً در جهت ضد آن حرکت می کند هرگز نمی تواند هنر واقعی باشد، و این در حالی است که هنرمندان امپرسیونیست اصرار دارند که هنر فقط این است. و اگر تماشاگر با شور و هیجان پاسخ دهد که نقاش باید فقط آنچه را می بیند نقاشی کند و نه چیز دیگر را، اکسپرسیونیست ها او را مطمئن می سازند که آن ها هم فقط آنچه را می بینند نقاشی می کنند. و در اینجاست که یک عدم درک مداوم وجود دارد.


هر کدام از آنها وقتی درباره ی " دیدن" صحبت می کنند معنی متفاوتی را در نظر دارند. منظور از "دیدن" چیست؟


"دیدن"- تاریخ هنر نقاشی چیزی جز تاریخ بصیرت یا "دیدن" نیست. تکنیک فقط زمانی تغییر می کند که روش نگاه تغییر کرده باشد و تغییر می کند چون شیوه ی نگاه تغییر کرده است.
در این میان قابلیت چشم کمابیش مطابق با میزان توجه او، وسعت تجربه اش، قدرت تفکرش و محدوده ی معلوماتش مستقل عمل می کند.
"دیدن" همانطور که تحت تأثیر عوامل درونی است نتیجه ی تأثیرات بیرونی هم هست و دیگر بستگی به این دارد که اعتماد او به کدامیک از این دو بیشتر باشد.
اما در حقیقت امپرسیونیست تکمیل کننده ی گسترش کلاسیک است. امپرسیونیست تلاش می کند تا جایی که ممکن است هرگونه واکنش درونی به محرکهای خارجی را نفی کند. امپرسیونیسم تلاش می کند چیزی برای انسان جز شبکیه ی چشمش باقی نگذارد. اگر کسی در مورد امپرسیونیست ها بگوید که آنها تصویر را به انجام نمی رسانند، بهتر است بگوید که آنها تجسم را به انجام نمی رسانند. امپرسیونیست مشارکت و مداخله انسان را در پیدایش، به خاطر ترس از مخدوش کردن آن حذف می کند.


اکسپرسیونیسم می گوید: نکته ی اساسی این است که انسان باید دوباره خودش را بیازماید.

Claude Monet, Impressionism


Camille Pissaro, Impressionism


Edvard Munch, The Scream, Expressionism


Pablo Picasso, Blindman, Expressionism

 
گوته می گوید: « گوش لال است و زبان کر ولی چشم هم دریافت می کند و هم حرف می زند» .


چشمِ امپرسیونیست فقط می بیند، حرف نمی زند؛ سئوال را می شنود، ولی جوابی نمی دهد. امپرسیونیست ها به جای چشم گوش دارند، ولی دهانی در کار نیست . او به جهان گوش می دهد ولی برفراز آن نفس نمی کشد. دهان ندارد، قادر به بیان خود نیست. نمی تواند قضاوتی در مورد جهان و قانون بی چون و چرای آن بکند.


اکسپرسیونیسم اما برعکس، دهان بشریت را می دَرد. سکوت او و گوش دادن او به پایان رسیده است. یکبار دیگر او در جستجوی پاسخگویی به روح است. اکسپرسیونیسم هنوز چیزی جز یک ژست و ادا نیست. اکسپرسیونیسم سئوالی از این و آن هنرمند اکسپرسیونیست و فراتر از آن، از هیچکدام از کارهای خاص او نیست.
نیچه می گوید: « مهم ترین و اولین وظیفه ی هنر باید زیبا کردن زندگی باشد، بنابراین باید تمام زشتی ها را پنهان کرده و یا در ماهیت آن تغییری ایجاد کند- و فقط بعد از این که به این وظیفه ی خطیر دست یافت آن وقت می تواند به سوی آنچه به اصطلاح هنر می نامیم یعنی فراورده ی هنر که چیزی جز ضمیمه و مکمل هنر نیست رو کند. کسی که دارای نیروی عظیم زیباسازی و کتمان و تغییر ماهیت است در نهایت در پی این خواهد بود که خودش را از طریق کارهای هنری از زیر این بار سنگین خلاص کند.»
امپرسیونیسم یک دنباله یا ضمیمه ی باشکوه می سازد. لیکن اکسپرسیونیست دم طاووس نمی گرداند.


باز به گوته رسیدیم: « هنر هنوز هم زیباسازی زندگی است برای ما و نهفتن و یا دگرگون کردن زشتی ها؛ اما هنر باید زندگی بخش باشد، زندگی را از درون بسازد، باید وظیفه ی زندگی کردن را که شایسته ی عمل و کردار انسان است به انجام برساند. گوته می گوید: « نقاشی آن چه را که انسان می تواند و باید ببیند و آنچه را که معمولاً نمی بیند جلوی چشم ما می گذارد. اگر اکسپرسیونیسم در لحظه ای بی لطف و غیر جذاب و خشن رفتار می کند،عذر او به خاطر شرایطِ موجود است. و اینها در واقع بیشتر شرایط انسانیت ابتداعی و ناهنجار است. مردم وقتی به این تصاویر طعنه می زنند و می گویند چقدر با خشونت نقاشی شده، کمتر می دانند که چقدر به حقیقت نزدیک هستند. قوانین بورژوایی مارا به وحشی هایی خشن تبدیل کرده است.

درباره ی
اکسپرسیونیسم
هرمان بار


ترجمه ی ژیلا ارجمندی


* به نظرم، این نکته را نباید فراموش کرد که هنرمند آزاد است. در حیطه ی این آزادیست که برای هنرش مرزی متصور نیست و دنیا را همانطور که دوست می دارد و می بیند به تصویرمی کشد، رنگی یا سیاه و سفید. با این عقیده موافقم که نقاش نباید فقط ببیند و بشنود بلکه باید حرفی برای گفتن داشته باشد، اما نمی توانیم  امپرسیونیست ها را به خاطر نوع دیدنشان محکوم کنیم. به عبارتی، آنها دنباله روی مکتب واقعیت گرا بوده اند که تکمیل کننده ی کلاسیسیسم می نامندشان، نویسنده خود اشاره کرده است که شیوه ی "دیدن" متفاوت است از اینروست که هنرمندان بزرگ امپرسیونیست چون؛ کامیل پیسارو، پل سزان، برث موریس، ادوارد مانه ، کلود مونه، دگا و ژورژ سورا و کارهایشان را نمی توان دست کم گرفت.

* برای مطالعه ی بیشتر، به لینک دو پُست زیرکه پیشتر به آن پرداخته شده، مراجعه کنید.
نئو امپرسیونیسم
پست امپرسیونیسم




گردآورنده: شهرزاد