تیر ۰۴، ۱۳۹۰

از میان نامه های فروغ





شنبه 31 فروردین 1338.
« فری جانم! – امروز باز نامه ای از تو داشتم امیدوارم حال تو و آینای عزیزم خوب باشد اگر دیر جواب مینویسم علتش اینست که کارم زیاد بوده و فرصت نکرده ام. شعرهایت- بخصوص این آخری ها عالی بودند. جداً عالی. من تعجب می کنم و از خودم می پرسم تو این هوشیاری و ادراک و حس را از کجا آورده ای؟ بتو نمیاید- فری خر من- تو خیلی بچه بودی- نمی دانم شاید حالا بزرگ شده ای و زندگی را فهمیده ای که چه چیز گند و در عین حال معرکه ایست. بهرحال تو داری مقام اول را در فامیل محترم فرخ زاد بدست می آوری. من به توپیشنهاد می کنم به فارسی هم شعر بگو- لازم نیست وزن و قافیه را رعایت کنی سعی کن با ریتم کلمات یک حرکت کلی بوجود بیاوری که شنیدنی باشد- یعنی در گوش تبدیل به یک نوع وزن شود.

بهر حال تو یک شاعر هستی و این مهم است و تو اگر بتوانی این را در خودت پرورش بدهی بازی را برده ای حال من بد نیست- دلم گرفته است. مثل همیشه زندگیم پر از فقر است و هیچ چیزم درست نیست. نه قلبم سیر است- نه بدنم و نه به چیزی اعتماد دارم- بهر حال برای آنکه آدم بجایی برسد باید محدودیت های زیادی را تحمل کند- نیما که تقریبا شاعرترین شاعر امروز است میگوید:


تا نه داغی بیند

کسی بدوران نه چراغی بیند

یا

باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود.


مسئله همین است یعنی اگر بخواهی شاعر باشی خودت را قربان شعر کن. از خیلی حرفها و حسابها بگذر. خیلی خوشبختی های ساده و راضی کننده را کنار بگذار. دور خودت را دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف مفاهیم مختلف.
من همین کار را میکنم- اما تلخ است- خیلی تلخ است. و استقامت و ظرفیت میخواهد. بعضی وقت ها فکر میکنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم- آدمی بی ریشه هستم و فقط دوست داشتن من است که حفظ می کند اما فایده اش چیست...اَه فری جانم نمی دانم چرا این حرفها را مینویسم. اما دلم گرفته...گرفته. گرفته و در این جا خیلی تنها افتاده ام شماها همه رفته اید- مادرم همیشه غصه دار است و به پدرم فقط میشه سلام گفت.


« 14 اکتبر» . فری جانم امیدوارم که حالت خوب باشد. از روزی که رفته ای فقط یک نامه برایت داده ام. خداکنه که نرنجیده باشی. تو میدانی که من زیاد اهل نامه نوشتن نیستم مگر در مواقع ضروری. حالا هم چون نوشته ای که از تنهایی رنج میبری غصه دار شدم و فکر کردم شاید نامه من بتواند ترا کمی خوشحال سازد. اما در هر حال تو باید به تنهایی و به این نوع زندگی عادت کنی چون سالهای زیادی در پیش داری که ناچار دور از ما زندگی خواهی کرد. آدم هایی که بیشتر از من و تو سرشان می شود میگویند انسان متمدن آن کسیست که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاههای ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی خودت را کاملا از آنها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی دهند که ما خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سروصدای بیخود نصیب آدم میشود. حتی از پدر و مادر و خانواده تو باید بفکر آینده باشی و کار کنی و مردم را فراموش کنی..................


نمی دانی از اینکه بعد از مدتها ترا در تهران دیدم چقدر خوشحال شدم تو خیلی عوض شده ای... و من با تعجب به تو نگاه می کردم نظرت راجع به آنهایی که اینجا دیدی و شناختی کاملا صحیح است.......
بغیر از چند تائی بقیه هیچ هستند و فقط برای این بوجود آمده اند که زندگی آن چند تا را خراب کنند چون خودشان هیچ نمی توانند و فقط حرف می زنند............
من از اینها شکایت نمی کنم چون ارزش اینرا ندارند که آدم وقتش را جای کار کردن و فکر کردن با عده ای حقه باز مشغول کند.
ولی تو نمی دانی هنوز هم خوب نمی دانی که اینها چه هستند......
هنوز که هنوز است بعضی وقتها می نشینم و گریه می کنم.....

میدانم، میدانم

اولین کسی که در فامیل ما
میمیرد، من هستم


30 دی 1338

الان وسط زمستان است و من هنوز بخاری ندارم. پول ندارم با وجود این همیشه به تو فکر می کنم اگر داشته باشم از تو دریغ نمی کنم.................................................
عروسی بچه بازی نیست و زیبایی مراسم عروسی و اسم عروسی نباید آدم را فریب دهد. وقتی دختری می آید و شریک زندگی آدم می شود از آدم توقع دارد که توان حمایت و اداره کردن او را داشته باشد. تو هروقت در خودت این قدرت را داشتی عروسی کن. فری عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشد خواهش می کنم از من نرنج که برایت چند هفته نامه ندادم- بخدا آنقدر کارم زیاد است که فرصت غذا خوردن ندارم. دلم برایت خیلی تنگ شده و چقدر دلم می خواهد زودتر درست تمام شود و بیایی..................................................
امروز برایت 200 مارک فرستادم. اگر بیشتر نمی فرستم برای این است که خودم در شرایط مالی بدی زندگی می کنم. اغلب وسط هر ماه بدون پول می مانم و کسی را ندارم که به من کمک کند. با وجود این اگر بیشتر هم بخواهی برایت میفرستم. مهم اینست که تو درس بخوانی و بتوانی بهتر زندگی کنی..................


23 آذر-
حیف که حرف مرا گوش نمی کنی و همانجا که هستی به کارت ادامه نمی دهی.
بیا بالاخره یک کاری خواهیم کرد.


ترجمه هایی که کرده ای بفرست من درستشان می کنم حالا هم بچه های ما یک موسسه مطبوعاتی و انتشار کتاب درست کرده اند و می خواهند ماهی 5 تا کتاب چاپ کنند. اگر آنها را بفرستی ترتیب چاپش را در سری انتشارات (جوانه) خواهم داد.
عیب کار اینجاست که تو هم مثل بقیه فرخ زادها از هر صد تا چاقو که میسازی یکدانه اش دسته ندارد. همیشه وعده می دهی و کمتر عمل میکنی.
مدتی است از سیروس( اتابای) خبری ندارم اگر آدرسش را در برلین داری برایم بفرست. و همچنین اگر مقالات خوب و ادبی از نشریات آلمانی داری ترجمه کن تا برایت چاپ کنم. ما داریم با کمک رویائی و شاملو یک مجله هفتگی به اسم هنر در میاوریم و خیلی به مقالات تازه احتیاج داریم.
....................................................................................................
در شعر اصل موضوع نوع برداشت و جهان بینی شاعر است


لازم نیست وزن و قافیه را رعایت کنی سعی کن با ریتم کلمات یک حرکت بوجود بیاوری که شنیدنی باشد؛ یعنی درکش تبدیل به یک نوع وزن شود.
فری جان از نامه ننوشتن من گله نکن- تو بنویس و من می خوانم میدانی که چقدر نوشته هایت را با علاقه مطالعه می کنم. آخرین اشعارت شاهکار هستند و هنوز باور نمی کنم که تو با آنهمه حریت به این زیبایی چنین می نویسی. حالا باید بروم اداره و ماشین همینطور دم در ایستاده و بوق می زند آینا را میبوسم و آرزوی دیدنش را در تهران دارم.








از کتاب دیوان کامل فروغ فرخ زاد
چاپ آلمان 2003 میلادی






۳ نظر:

  1. salam
    mamnoon az inke namehaye forogh ra inja gozashtid
    merci beaucoupppppppppp

    lezzat bordam

    پاسخ دادنحذف
  2. "مسئله همین است یعنی اگر بخواهی شاعر باشی خودت را قربان شعر کن. از خیلی حرفها و حسابها بگذر. خیلی خوشبختی های ساده و راضی کننده را کنار بگذار. دور خودت را دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف مفاهیم مختلف..."

    این تکه رو با پوست و گوشت و خون درک کردم...
    در کل انتخاب های فوق العاده ای بودن...مرسی

    شاد باشی
    حق نگه دار

    پاسخ دادنحذف
  3. wow
    واقعا خوب بود
    نیگا کن منو!واقعا ال کردم..حال کردم که میدونی ینی چی...؟حال کردم...

    پاسخ دادنحذف