وحشتی قدیمی و ترسی تازه...
گوگن در نامه ای به امیل برنارد نوشته بود که در مقام یک هنرمند هیچ وجه مشترکی با ون گوگ در خود احساس نمی کند. او ونسان را نقاشی غریزی خطاب می کند که ذهنی رمانتیک دارد، در حالیکه خود را "بدوی" می داند. یک دهه بعد، زمانی که گوگن اثری از ونسان را که پیش از آمدن او به آرل کشیده شده بود مورد نقد قرار می هد و آن را بی ارزش می نامد، این تصور به وجود می آید که گوگن در آرل خود را استادی می پنداشته که به خیال خود به ونسان تعلیم نقاشی داده است.
ونسان که به برتری گوگن معتقد بود، با وجود تردیدی که نسبت به آثار وی در دل داشت، خود را آمادۀ آموزش می دید. او برای مدتی توانسته بود به خود بقبولاند که مقابله اش با طبیعت ضروری نیست و باید به هنری بپردازد که تخیلی است و همان هنری ست که گوگن استاد مسلم آن به شمار می رود.
ونسان تمامی طول عمرش را در آموختن گذراند، هرچند هیچگاه در یادگیری فردی با استعداد نبود. وحشت قدیمی اش به سراغش آمده بود و او این خوف را داشت که خود را در این غربت از دست بدهد. از سوی دیگر ترسی جدید در وجود او رخنه کرده بود. آیا آنچه در تمامی این دوران با سعی فراوان به دست آورده بود، بی ارزش و پوچ می نمود؟ آیا نقاشیهایش در برابر چشمان استاد سست و کم بها جلوه می کرد؟ اگر چنین می بود، پس وجود او چه ارزشی می توانست داشته باشد؟
گوگن در روابط اش با زنان شهر آرل مردی موفق به حساب می آمد و ونسان که خود را در زندگی اش نابود شده احساس می کرد، باید دربارۀ شخصیت زن باره و بدن نیرومند و روح ماجراجوی گوگن رنج فراوانی را تحمل کرده باشد. ظهور بیماری جنون در او نوعی گریز از بیهودگی به حساب می آید. این موضوع که ونسان قصد داشته تا بطری ای را بر سر گوگن بکوبد یا او را با تیغ ریش تراشی تهدید به مرگ کند، به هیچ روی قابل اثبات نیست، زیرا در این موارد تنها باید به ادعاهای گوگن متوسل شویم که حدود ده سال پس از آن ایام به رشتۀ تحریر درآمده است. اگر از نوشته های گوگن چنین استنباط نشود که او تنها قصد دفاع از خود را داشته است، با استناد به نامۀ امیل برنارد به آلبرت اوریه که به تاریخ اول ژانویه 1889 نوشته شده است، می توان دریافت که تردید دربارۀ اتهامی که به ونسان نسبت می دهد تا چه اندازه منطقی می نماید. در این نامه برنارد چنین نوشته است:
پرترۀ ونگوگ با گوش مجروح
آرل. ژانویه 1889
«به گفته های گوگن استناد می کنم که برایم این مطالب را نوشته است: روز پیش از ترک آرل، ونسان به دنبال من دوید. شب بود. من برگشتم تا مراقب او باشم. چند روزی بود که حالتی عجیب و غریب داشت و من خیلی مراقب بودم. او به من رسید و گفت که شما خیلی ساکتید؛ من هم این طور خواهم بود. من برای خوابیدن به یک هتل رفتم و وقتی بازگشتم ، تمامی اهالی آرل را در مقابل خانه مان دیدم که ایستاده بودند... ماجرا از این قرار بود. ونسان پس از رفتن گوگن، تیغ ریش تراشی را برداشته و گوش خود را بریده بود.»
به این ترتیب و با استناد به این نامه می توان دریافت که گوگن حتی تا چهار روز پس از آن حادثه هیچ گاه به این نکته اشاره نکرده بود که ونسان او را با همین تیغ ریش تراشی دنبال کرده بود.
به هر حال این موضوع کاملا آشکار است که ونسان شخصا خود را مجروح کرده بود. او گوش بریدۀ خود را در مشت می گیرد و به سراغ زنی روسپی به نام راشل می رود و درست همانند گاوبازی گه گوش قربانی اش را می برد و به معشوقه اش تقدیم می کند، او نیز گوش خود را در دامن راشل می اندازد. در آغاز، پلیس تصمیم می گیرد تا گوگن را بعنوان قاتل دوستش دستگیر کند، ولی وقتی معلوم می شود که آن هلندی دیوانه هنوز زنده است و نفس می کشد، گوگن خلاصی می یابد و مجروح به بیمارستان منتقل می شود.
ونسان ون گوگ
هربرت فرانک
ترجمۀ محمود رامبد


چند وقت پیش در خبری اومده بود مدارکی بهدست اومده که نشون میده این گوگن بوده که گوش ونگوگ رو بریده، و درواقع ونگوگ اونقدرها هم ـ در اون زمان ـ مشکل روانی نداشته. بههرحال تفاوت چندانی توی اصل ماجرا نمیکنه، اینکه ونسان موقع مردن فقط یه گوش داشته.
پاسخ دادنحذف