دبیری(وکیل هامون): تو باید توی دادگاه خفه خون بگیری، جیک نزنی، آتو به دست مهشید و دارو دسته اش ندی ها..ببین چجوری دارم بهت می گم..
حمید هامون: من طلاق نمی دم
دبیری: تو هم مثل باباتی، صغیری، احتیاج به قیم داری!
**
تقوی(رئیس هامون): دست از این بدویت تاریخیه کپک زده ت بردار! بدبخت!
ببین کره کجا داره میره؟ اندونزی کجا میره فیلیپین کجا میره.تایوان کجا داره میره؟
هامون: کجاااا داره میره؟ آخه به چی رسیده؟ عین یه مشت سوسک و مورچه دارن توو مرداب تکنیک دست و پا می زنن دیگه، همشم به خاطر این شکم صاحبمرده ست، راحت لم دادن، ..معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟
**
بیا بیبن آشوری چی میگه، دریابندری چی میگه؟
**
این زن حق منه... سهم منه ... عشق منه .... طلاق نمی دم
**
هامون عصبی و کلافه توی خونه قدم میزنه و سیگار میکشه. بالاخره مهشید کلید میندازه و میاد تو. هامون میاد جلوش می ایسته:
مهشید: سلام !
هامون : آره ! ... سلام! ...کجا بودی؟!
**
دبیری: تقصیر خودته آقا، گرفتاری تو می دونی چیه؟اینه که پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی.گول طبقه ی بالا رو خوردی دانشمند هوشمند... گول یه بورژوازی پول پرست فاسدی رو خوردی، میخواستی پولدار شی خودتو فروختی، خودتو شخصیتت و آبروتُ.
حمید هامون: نود درصدش از فرط عشق بود... مهشید دختر خوبی بود با فک و فامیلش فرق می کرد. من به پول باباش که کار نداشتم، خودش برام مهم بود.
دبیری: ولی برا باباش پولش مهم بود. واسه خاطر همینم غضب کرد یه پاپاسی بهتون نداد! انداختتون بیرون
به همین سادگی...یه زن خوشگل گرفتی..حالا دیگه نمی خوادت...می خواستی یه انترشو بگیری
هامون:.....حالم ….داره …بهم می خوره...
**
حمید هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعاً خودت می خوای من باشم؟! اگه من اونی باشم که تو می خوای، اونوقت دیگه من، من نیست..یعنی منِ خودم نیستم ..!
مهشید: من مــن مــــن مـــــــن اَه!
**
باید بتونم تیكه های زندگیمو كنار هم بذارم ببینم از كی رابطم با مهشید خراب شد
چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟ از وقتی رفت سراغ اون مرتیکه دکتر روانکاو بی سواد احمق "سماواتی" که مغز دختره رو خورد و پاک دیوونش کرد..از همون..
**
هامون(به دکتر سماواتی): خوب اگه بحث پدرو مادرو جدو آباده که خوب من مادرم خیلی زود رفت و بابامم اونقد ساده بود که آسه می رف آسه می یومد که گربه شاخش نزنه اما من درست ضد بابامم .
من دائم شیلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جا نمیرسم دكتر! دارم فرو میرم به هیچی اعتماد ندارم به هچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟!!دكتر من یه زمانی فكر می كردم یه گهی میشم ولی هیچ پخی نشدم ..چهل و خورده ای ازم گذشته از در آویزونم..آویزووون... چیکار کنم؟.......
...
ما آویخته ها به كجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و كپك زده خودمون رو
***
دکتر سماواتی: چطور شد با هامون آشنا شدی؟
مهشید: چمیدونم همون کلیشه ی همیشگی.. بابا فشار میاورد زن یه پولدار عوضی شم بعد با هامون آشنا شدم از خل بازیاش، ذوق و شوق بچگونش از کنجکاویش واسه دونستن هر چیز، از سوادو معلوماتش خوشم اومد، اون باعث شد که من پوست بندازم.. نمی دونم.. خیلی چیزا باعث شد خیلی چیزا رو فهمیدم...
من.....عاشقش شدم.
**
دکتر روانکاو(پسرخاله ی هامون): سلام و زهرمار..من از وقتی فهمیدم مهشید و بردی پیش اون دکتر سماواتی احمق..
دخالت نداشتی؟ زنته الاغ باید دخالت داشته باشی، گرفتاری داشتی؟! زندگیته!... تو با بدجور آدمایی نشست و برخاست می کنی..نمی فهمی... اینا با هم رابطه ی غیر افلاطونی دارن الاغ! مادر مهشید با عظیمی شریکه، عظیمی داره براش آپارتمان سازی می کنه، ده تا آپارتمان داره براش می سازه چشماتو وا کن! مادره این مرتیکه عظیمی رو برای شوهر آینده ی دخترش کاندید کرده.
هامون: حقیقت داره؟.............آره؟...حقیقت داره؟!
بیمار روانی:«آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را » ... آی دكتر
دکتر: امروز مثل اینکه حالت خوبه.
**
آدم باید مثل ابراهیم باشه.آدم باید بتونه عزیزترین كساشو از بین ببره تا دوباره اونا رو بدست بیاره
**
باید افكارمو متمركز كنم ببینم چه خاكی میتونم به سرم بریزم
**
ای علی عابدینی ای بچه محل صمیمی استاد من آقای من چرا باز غیبت زد..کِی بودش هشت سال پیش بود یا شاید ده سال پیش بود که یهو غیبت زد نمی دونم واسه چی...وقتی هم باز اومدی خونواده ت نبودن باز نمی دونم واسه چی.. همه ی دنیارو گشتی پی اشون نرسیدی بهشون.. وقتی پیدات شد و برگشتی خونه مونست تنهایی بود و انتظار.. آخ که چه زجری کشیدی علی جان..توی همون تنهایی هات بود که به راهت رسیدی..به علی و حلاجت..به حافظت.. توی دهات چاه زدی حرف از کار زدی..کار برای کار نه برای غایت و نهایتش..مثل همین بیل زدن ها آتیش روشن کردن ها..
علی عابدینی: خوشبخت امیدوار بدبخت نا امید چه فرقی میكنه از ما دیگه گذشته
**
ازش پرسیدم: چرا می گن ابراهیم پدر ایمانه؟ چرا می گن ابراهیم خلیل الله؟
علی عابدینی: جنون الهی! می دونی که از نظر یونانیا ایمان جنون الهی بود یه جور ایمان سرشار از عشق،
هامون: این کجاش عشقه؟ این..پدریه که عزیزترین کس خودشو پسر خودشو بکشه؟ این عشقه؟
علی عابدینی: اگر ابراهیم خودشو می کشت، تصمیم می گرفت خودشو بکشه یا کس دیگه ای رو بجای اسمائیل برای قربانی انتخاب می کرد یا اینکه شک می کرد یا سر مرکبشو بر می گردوند ..پشیمون می شد شکوه می کرد از خداش..و اگر اگر اگرهای دیگه.. دیگه پدر ایمان نبود...یه کسی بود مثل من و تو.
**
هامون:چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟ این ضعف من از کجا میاد؟
این ضعفو من از کی به ارث بردم؟ از پدرم ؟مادرم؟وطنم؟از مهشید؟ ای............ مهشید ...مهشید
هامون:لاکردار اگه می دونستی هنوز چقدر دوست دارم.. بد مصب
همش از اون صبح کذایی شروع شد..تازه به خونه ی جدیدمون که این یارو مرتیکه عظیمی ِ ناکس بساز بنداز معروف، بالاخره بهمون غالب کرد اسباب کشی کرده بودیم...
...
خدایا!!خدایا!! چقدر خسته ام..دیگه طاقت ندارم
..
یه معجزه می خوام یه معجزه بفرست
مثل ابراهیم مثل اسمائیل
دیالوگ های ماندگار فیلم "هامون" – نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی


هنوز هم این حمید هامون رو نفهمیدم.هنوز هم و با هربار رجوع به فیلم یا خوندن بخشی از فیلم نامه اش، باز هم تازه ازش دور تر میشم.
پاسخ دادنحذفتا بعد...
پ.ن: بی شک مشکل از خودمه! نیازی به تذکر نیست، میدونم!
سلام شهرازد
پاسخ دادنحذفخوبي
چرا جواب مسيج هام رو نمي دي دختر؟
اين فيلم رو سالهاي خيلي دوري ديدم
زياد چيزي نفهميدم ازش اون موقعه
اما ميدونم كه وقتي تو برات جذاب بوده پس منم مي تونم دوباره امتحانش كنم
نمايشگاه 18 ارديبهشت خانه هنرمندانه
بهت زنگ ميزنم تا واست كارت بيارم
جواب مسيجامو بده بي تربيت ! لول
تا بعد ...
ممنون. خاطرات رو زنده کرد.
پاسخ دادنحذفهمین الان اومدم مدیریت دیدم رفع فیلتر شده تا فردا که ببینیم چه بازی سر ما در میارن
پاسخ دادنحذفیادش به خیر یادش به خیر یادش به خیر
پاسخ دادنحذفبد جور هوس کردم دوباره گیرش بیارم
و ببینمش .
سینما همیشه را مرا جادو کرده است از مهرجویی دایره مینا را بسیار دوست دارم و هنوز فیلم پستچی او را ندیده ام...
پاسخ دادنحذفآخی
پاسخ دادنحذفچه دیالوگای پر خاطره ایی رواز فیلم گلچین کردی
عالی بود عزیزم
یادش بخیر
از هامون خواندن، هنوز و همیشه تازگی دارد. در این پست از وبلاگم، از هامون هم گفته ام:
پاسخ دادنحذفhttp://omidekia.blogspot.com/2010/06/blog-post.html
لینک وبلاگ خواندنی تان را با اجازه درج می کنم.
سورن کی یر ککگارد میگه:
پاسخ دادنحذفوقتی تو با معشوقه ات جدل می کنی؛ به پایان راهی رسیده ای که عقل آنرا جلوی پایت گذارده و دل آنرا سد کرده است.این جدل بی نتیجه است و همیشه به نفع عقل.