شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

le Théâtre






La fin des Terres de Philippe Genty

  



تئاتر « پایان زمین ها» اثر فیلیپ ژانتی

این یک رشته از صحنه های کوتاه، جادویی، شاعرانه، رویایی ست که ما آنرا می بینیم در هفت بازیگری که می خوانند، می رقصند، می چرخند و در کنار یکدیگر قدم بر می دارند. کاغذ نامه هایی که پرواز می کنند. عروسک های عظیم جثه که جان میگیرند، با یک دست دومتر بالا می پرند...همه چیز تغییر می کند و حرکت ها پیوسته است. یک صورتک محو می شود، از بین می رود،  و بلافاصله در بدو آن فرم دیگری در قطعۀ دیگری از تئاتر جان میگیرد. چنین اتفاقی تاکنون در تئاتر  ندیده بودیم. توپ های عظیمِ پر از هوا،  که میرقصانند و می چرخانند آدمک های سرگشته را. و ناگهان دوباره باز می یابیمشان در انبوه ابرها..









 درمیان سال های 70، فیلیپ ژانتی،  نظم و ترتیبی به آشفتگی روحی، رویاهای بند آمده اش، کابوس های کودکانه اش، پریای نورانی خیالاتش و ترس های بهبود نیافته اش داد. فیگورهای او بسان قبیله ای میمانند از ذهن ناخودآگاه منقلبش،  که در صحنه های نمایش وتئاتر جهانی وی، در ژانری نا محدود و تعریف نشدنی فرم و حیات گرفته است. هر صحنه از نمایش در یک عمل سوررئالیسمی جان میگیرد؛ « پایان زمین ها» ، دو نیمۀ گمشده در خلاء های مرموز و متصل به هم را، در مقابل یکدیگرقرار می دهد که در دل سفری پر مخاطره پرتاب می شوند سفری بر بازشناختن ها. نخستین خواسته ها ، نخستین ترس ها، هراس ها و آشفتگی ها. شخصیت ها خود را در شیوه ای مبتکرانه و مسیری نامحتمل و بعید به مخاطره می اندازند.




Comédiens : Amanda Barter, Nikola Krizkova, Sébastien Lenthéric, Pierrik Malebranche, Pierre-Henry Nohé, Nancy Rusek, Simon T.Rann
Musique : Serge Houppin et Henry Torgue 


« هرکسی اینرا می داند که واقعیت ، تخیل را رونویسی می کند. در حقیقت، محور تخیلات فیلیپ ژانتی حول جهانی می گردد که تصاویر، ایماژها واستعارات نامعقول و آشفته، بی رحمانه در بستری از شیوه های منسجم،  بدون حضور منطق ِ داستانسرایی و روایتی به یکدیگر متصل می شوند ، درست مثل یک رویا. تصاویری که زخم ها و جراحات کهنه را باز میابند، ترس های نخستین را بیدار می کنند، خواسته ها، امیال نخستین را نیز، و سرگیجه های درونی  مان را نشان می دهند.  تئاتری که  کمدین در آن با ابژه ها، و مواد و متریال روبروست. یک رویارویی فیزیکی که بیننده را متاثر ساخته و ذهن او را در فضا و بر روی چهرۀ بازیگر با ویژگی های منحصر به فرد خود، ثابت  می کند. تئاتری که فرد درماندگی خویش را برای ارتقاء یافتن خویشتن به اوج میبرد تا آنجا که رویاپردازی  نامحدود شود. تئاتری که جادو و خیال در آن برای شکافتن عقلانیت و سُریدن به  جهان ناخودآگاه، بیننده را با تداوم بخشیدن به  خیال پردازی رها می سازد. خیال پردازیی که بیننده را به سمت خویش میکشاند و به درون آینه های پاک ذهن ناخودآگاه پرتاب می کند.» فیلیپ ژانتی

Philippe Genty              

                                              ***

یک کاغذ نامه که پرواز می کند. نامه ای که می گریزد از یک دست آبی، یک دست آبی رنگ که بدن ندارد. یک آسمان بی کران به رنگ قرمز تند درمی آید . ناگهان  سایه ها ظاهر می شوند، همان آدمک های گیج در کلاه های نمدی خاکستری. این یک گروه کوچک از آدم های بارانی بر تن است که سفر می کنند بر وادی کاغذهای شفاف و شیشه ای و می پیمایند دریایی از شن و ریگ را .آنها می رقصند، لحظه هایشان را در چمدان میگذارند، همان چمدان هایی که فرد دیگری از آن خارج می شود. گاه نت سُل در صحنه فوران می کند، دسته گل ها روشن میشوند( نورانی میشوند). یک زن در پیراهنی سرخ، که در میان تن پوش بلندش گم گشته عبور می کند  بسان یک فراری. آنسو تر یک مرد در پی جستجوهایش، در اندیشۀ نشانه های متناقض و فلش های زنده ایست که می خواهند راه را نشانش دهند. در گذر صحنه ها، فضا ست که عبور می کند و اجازه ظهور به تصاویر و دیگر  نماهای داخلی و فیگورهای ناشناخته می دهد . یک حشرۀ سبز، سنجاقکی در شمایل انسان با اندام انسانی، دوشیزه ای را از آب گرفته و کمی بعد در آغوش گرفته ... مرد، در پی جستجوهایش، ردِ نامه های پرنده را میگیرد. او می خوابد، رویای هیولایی می بیند که دومتر بلندتر از اوست، و زنی که دوپایش، دو تیغه های یک قیچی هستند و بعد از آن دو تیغه..  اخته ای که می رقصد با یک موسیقی راک قدیمی؛

« Are You Gonnabemy Girl ? »







 



 





فیلیپ ژانتی کارگردان ایلوژنیست یا شعبده باز، به همراه ماری اندروود طراح رقص، شمایل سوررئالی و شگفت انگیزی را طراحی می کنند. آنها توسط هفت کمدین، رقصنده، عروسک گردان به رویاها، به رویارویی های نامحتمل و بعید ، شاعرانه و فرح بخش، در یک صحنۀ نمایش و بی هیچ گفتاری، عینیت می بخشند .





 *** 

 فیلیپ ژانتی


فیلیپ ژانتی متولد سال 1938، یک نویسندۀ فرانسوی ست، خالق صحنه های تئاتر معاصر که در بستر آن عروسک هایی با اندازه های متنوع  نقش می آفرینند.

 فیلیپ ژانتی از سال 1962 تا سال 1966 ، با کمک هزینۀ و یاری یونسکو فیلمی مستند دربارۀ تئاترهای عروسکی در جهان را کارگردانی کرد. او در سال 1968 کمپانی فیلیپ ژانتی را تاسیس کرد، کمپینی که فضای آن آمیخته با صحنه های نمایشی متنوع  با عروسک های کوچک و بزرگ، تئاتر، رقص، نمایش بدون کلام، رقص نور وسایه، موسیقی و اصوات است. فیلیپ ژانتی به تدریج با کنار گذاردن متریال و موادِ بازسازی و مصنوعی برای فرمهای انیمیشن و متحرک خود و با ایجاد و روی کار آوردن عروسکهای کوچکتر، تاثیر بسیاری بر تجربیات و تمرینات تئاترعروسکی آمریکایی ها گذاشت. .. موجودات و ساخته های او در سالهای 1980 و 1990 در تئاتر شهر به نمایش درآمده و معرفی شدند، نمایش آثارش در تئاتر شهر او را به موفقیت بزرگی رساند و در پی اش منجر به برگزاری تورهای گستردۀ وی درسرتاسر فرانسه و حتی خارج از فرانسه شد. 





آثار فیلیپ ژانتی:

1980 : Rond comme un cube
1983 : Zigmundfollies
1986 : Désirs parade
1989 : Dérives
1992 : Ne m'oublie pas
1995 : Voyageur immobile
1996 : Passagers clandestins créé à Adélaïde Stowaways.
1997 : Dédale créé lors du Festival d’Avignon dans la Cour d’honneur du Palais des Papes.
1998 : Océans et utopies créé pour l'Exposition spécialisée de 1998 à Lisbonne.
2001 : Le Concert incroyable créé dans la Grande galerie de l'évolution du Muséum national d'histoire naturelle.
2003 : Ligne de fuite, Théâtre de Chaillot
2005 : La Fin des terres, Théâtre de Chaillot
2005-2006 : Zigmund follies, Théâtre de Chaillot
2007 : Boliloc, Théâtre du Rond-Point
2010 : Voyageurs immobiles, Maison de la Culture de Nevers




                                             ***********************************************





 منابع ترجمه:
  

شهریور ۰۲، ۱۳۹۰

La grammaire et La Musique





گرامر و موزیک



شیوۀ یادگیری زبان در کتاب کنکسیون - Connexions  توام با موزیک است.
چقدر اروپایی ها مثلا، یا حتی امریکایی ها به سیستم آموزش خود بها می دهند به هر شکلی که بهتر و قابل فهم تر باشد زبان آموز را به یادگیری زبانشان مشتاق می کنند، از هر 12 درس این کتاب تقریبا 5-4 درس را باید با موزیک پیش برویم، موضوعات و سوژه ها در یادگیری و صحبت کردن نیز، جذاب و کاربردی هستند، اینست که روند یادگیری کسالت آور نیست و برعکس متنوع و سریع است. البته برای آنهایی که واقعا می خواهند زبان دیگری بیاموزند.
حال فرض کنید این دو موزیک دارند زمان آینده ی ساده (Futur Simple) و  مضارع التزامی (Subjonctif) در زبان فرانسه را با شعر و ترانه وار به ما آموزش می دهند.
1.
La grande Sophie
^
^

هرکجا که بروی به دنبالت خواهم آمد
مشکلی نیست، من به دنبالت خواهم آمد


*این ترانه ها در سی دی آموزشی بود، اسم آهنگ و خوانندۀ ترانۀ دوم را هم متاسفانه نمی دانم و آغازش را هم که با پرسشی شروع می شود دیگر ادیت نکردم اما شنیدنش را پیشنهاد می کنم:

2.
^
^





مرداد ۲۱، ۱۳۹۰




Lovis Corinth

The Red Christ

Oil on wood, 129 * 108cm
Munich, Pinakothek der Moderne – Staatsgalerie Moderner Kunst


Lovis Corinth


تجسم لوئیس کورینس از مسیح مصلوب بی شک یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین جنبش ها در هنر مدرن می باشد. این نقاشی به دلیل وجود رنگ های غالب و بیان سمبولیک این رنگها از خون، عنوان « مسیح سرخ» را گرفته است. اثر مربوط به سال 1922 است نقاشی ای که به محض نمایش گذاشتن آن در نمایشگاه به شدت مورد انتقاد و سرزنش جمعی قرار گرفت.

یک منتقد در بارۀ این اثرچنین می گوید:
« یقینا این نمی تواند مسیح باشد، این بیشتر شبیه میمون است با آن ریش های پشمالوی سیاه، دهان برجسته و بیرون زدۀ زمخت شبیه پوزه، با بینی کوتاه و پهن، چشمان بزرگ متورم و از حدقه بیرون زدۀ سیاه، بدن مجروح شده، پاره پاره، شکنجه شده و خون و خون و تا هرجا که چشم کار میکند خون. حتی خورشید و اشعه های آن نیز خونی ست، نقاشی بیشتر به « ضیافت خون» شبیه است.»

کمپوزیسیونِ این اثر، مضمونی را در مقابل چشم بیننده نمایان می سازد که به یک کلوزآپ سینمایی مانند است، وترکیبی است از عناصر متنوع و گوناگونی از صحنه های مصلوب کردن مسیح که در سایر نقاشی های کورینس مشاهده می شود. با این وجود، این اثر جزئیات را تجزیه و تحریف می کند و رنگها را تا حدی از بیان هدفمندشان جدا می سازد. اینگونه بنظر می رسد که مواد ومتریال برجسته سازی و ایمپاستو، متعهد به حفظ بقاء و تداوم بخشیدن اثر و پوشاندن سطح نقاشی هستند گویی اینکه خون به آن پاشیده شده است.

حتی اینگونه بنظر می رسد که سطح نقاشی توسط ضربه های شدید وتند قلمو و حرکات تکه ای ِ کاردک نقاشی شخم زده شده است. فیگورمسیح، همچون قربانی ذبحگاه تصویر شده و این مثالی است آشکار بر گسترش زوال و نابودی شرافت بشری.

عبارت « بشر، بسان گرگی شده است برای بشر»، مصداق این نقاشی است.

مشکلات تاریخ نویسان هنرامروز با آثار کورینس همچنان ادامه دارد، خصوصا با کارهای بعد از سال 1911 .

به سختی می توان آثار وی را رده بندی کرد.

کورینس طی یک دورۀ آموزشی بلند مدت در آکادمی هایی در (Konigsberg)، مونیخ و پاریس مشغول به تحصیل بود، او بطور مقدماتی تحت تاثیر سبکهای متنوع رئالیسم بود و حتی بیشتر از همه تحت تاثیر آثار نقاش برجسته رامبراند (1669-1606). از سال 1891 آن هنگام که او در مونیخ اقامت داشت و بعد از سال 1900، هنگامیکه به برلین نقل مکان کرد، در حقیقت او تمامی موانع هنری را کنار زد. از آن پس نقاشی های خیالی و وهم گونۀ کورینس در دوراهی ِ میان ناتورالیسم و امپرسیونیسم گیر کرد.استعداد و توانمندی او در هنرش به هر چیزی شبیه بود جز هنر آوانگارد.


اوج کاری کورینس در سال 1911 بود درست زمانیکه او از ناراحتی روحی رنج می برد.او مجبوربه تحمل فشارهای روحی روانی بسیار بود و افسردگی شدید آزارش می داد اما با اینحال، فضاهای شاد وعناصرحیات بخش از بوم نقاشی او حذف نشد. بطورمثال می توان به نمونه کارهای او از طبیعت و آثاری که تحت عنوان چشم اندازهای (Walchensee) بسیار شهرت یافت، اشاره کرد. شیوۀ او اصول، قوانین آکادمی و عادت های بصری را درهم می ریزد و می شکند.


همانطور که کورینس خود یکبار چنین نوشت:

« طراحی بد و گم شدن هدف در اثر، می تواند به محض قرار گرفتن عناصر بصری در جایگاه درستشان برطرف می شود».


بیشترین قضاوت، میتواند بر روی آثار و شیوۀ پیشین این هنرمند صورت گیرد و البته با در نظر گرفتن ترتیب موازی گونۀ آثار به بیان اکسپرسیونیسمی ذهن او. به هر حال، در مورد بیست و دومین نمایشگاه انتزاعی اکسپرسیونیسمی در سال 1911، او آثار نقاشان کوبیست و فوویست فرانسوی را کاملا اکسپرسیونیسم توصیف کرد و به آنها توصیه کرد برای گسترش سطح علاقۀ عموم باید "وحشیگری" را صریحا نشان داد.




منبع:
Expressionism
NORBERT WOLF



تیر ۳۰، ۱۳۹۰

از مجلۀ هنری-روانشناختی MIND






Anxiety
در این نمونه طراحی سمبولیک که " اضطراب" نام دارد، هنرمند معاصر Boris Artzybasheff وضعیت مغز انسان مدرن را به تصویر می کشد. اینجا صورتک های تهدیدگر، با دندانها و دستهای چنگ شده، سوژه را تهدید می کنند. طبق نظریه فروید، " اضطراب ممکن است ناشی از یک آسیب جدی و واقعی باشد، اما زمانیکه آن آسیب به طرز موهوم و نامعقولی رشد کرد،  نشانی از بیماری انگزایتی ست."







 
The Face Of Madness
چهرۀ مرد دیوانه ای که در تیمارستان بریتانیا در قرن 19، از بیماری جنون رنج می برد، بواسطۀ خشم از فرم عادی اش خارج گشته است. این تصویر توسط چارلز بل Charles Bell طراحی شده، جراح بریتانیایی که کتاب خود " آناتومی چهره" را بصورت مصور منتشر کرد. همین زمان بود که فیزیک دانان تحقیقات فیزیولوژکی خود را بر روی جنون آغاز کردند. دیری نپایید که آنها بر این باور شدند که جنون ناشی از یک سرکشی بیرونی ست که می تواند با "شکنجه" یا "جنگیری" بهبود یابد.




Distorted By LSD
این اسکچ یا طراحی، بازچاپی ست از نشریۀ علمی سوئیس که با موضوعی تحت عنوان " تاثیر ال اس دی" طراحی شده بود و دلالت بر این داشت که بدن شخص مصرف کنندۀ ال اس دی LSD  در آن لحظه از نظر خود او چگونه است. مطلب اشاره به این داشت که فرد در این هنگام دستها و گاه پای خویش را به طرز غیر عادی بلند یا کوتاه، سنگین یا سبک، و یا جدا و منفصل از بدن خود می بیند.









Hypnosis In Fiction
همانطور که از تصویر استنباط می شود؛ جرج دوماری ؛ Geofge du Maurierدر رمان " ..." خود در سال 1894 ، از دختر زیبایی سخن می گوید که فاقد حساسیت شنیداری نسبت به آهنگِ موسیقی ست وتسلیم عمل هیپنوتیزم گشته و مغلوب سرود با شکوهی ست که توسط ونگال شرور سراییده می شود. داستان با مرگ ونگال شرور و بازگشت تریلبی به سرگشتگی و گمنامی اش به پایان می رسد. در حقیقت، هیپنوتیزم نه می تواند حساسیت شنیداری دختر را بهبود بخشد و نه به شخص هیپنوتیزم کننده اصولی جامع برای غلبه بر  بیمار بدهد.



An Attack of Belonephobia
فوبیا یا ترس از اشیاء نوک تیز چیزیست که در این کارتون به صورت فردی که غش کرده، نشان داده شده است. هرکسی ممکن است بترسد اما ترس هایی که "فوبیا" محسوب می شوند، تنها زمانیست که شخص بسیار بی دلیل و بطرز نامعقولی از هرآنچه که در زندگی عادی وجود دارد و یا رخ می دهد، بترسد . در زیر فهرست خلاصه شده ای از 250 شیء که پزشکان متوجه ترس بی دلیل بیمارانشان از این اشیاء شده اند به همراه نام های پزشکی آنها در بیماری فوبیا آورده شده است:


 
کتاب   Bibliophobia 
گربه ها  Cats
حصارها و فضای بسته  Claustrophobia
ارتفاع  Acrophobia
شب  noctiphobia
استهزاء  Categelophobia
آغاز کننده بودن در امری..  Ophthalmophobia
افراد ناآشنا، غریبه  Xenophobia
ریسمان  Linonophobia
عدد Triskaidekaphobia   13
کار  Ergophobia
ترس  Phobophobia





THE MIND magazine






تیر ۰۴، ۱۳۹۰

از میان نامه های فروغ





شنبه 31 فروردین 1338.
« فری جانم! – امروز باز نامه ای از تو داشتم امیدوارم حال تو و آینای عزیزم خوب باشد اگر دیر جواب مینویسم علتش اینست که کارم زیاد بوده و فرصت نکرده ام. شعرهایت- بخصوص این آخری ها عالی بودند. جداً عالی. من تعجب می کنم و از خودم می پرسم تو این هوشیاری و ادراک و حس را از کجا آورده ای؟ بتو نمیاید- فری خر من- تو خیلی بچه بودی- نمی دانم شاید حالا بزرگ شده ای و زندگی را فهمیده ای که چه چیز گند و در عین حال معرکه ایست. بهرحال تو داری مقام اول را در فامیل محترم فرخ زاد بدست می آوری. من به توپیشنهاد می کنم به فارسی هم شعر بگو- لازم نیست وزن و قافیه را رعایت کنی سعی کن با ریتم کلمات یک حرکت کلی بوجود بیاوری که شنیدنی باشد- یعنی در گوش تبدیل به یک نوع وزن شود.

بهر حال تو یک شاعر هستی و این مهم است و تو اگر بتوانی این را در خودت پرورش بدهی بازی را برده ای حال من بد نیست- دلم گرفته است. مثل همیشه زندگیم پر از فقر است و هیچ چیزم درست نیست. نه قلبم سیر است- نه بدنم و نه به چیزی اعتماد دارم- بهر حال برای آنکه آدم بجایی برسد باید محدودیت های زیادی را تحمل کند- نیما که تقریبا شاعرترین شاعر امروز است میگوید:


تا نه داغی بیند

کسی بدوران نه چراغی بیند

یا

باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود.


مسئله همین است یعنی اگر بخواهی شاعر باشی خودت را قربان شعر کن. از خیلی حرفها و حسابها بگذر. خیلی خوشبختی های ساده و راضی کننده را کنار بگذار. دور خودت را دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف مفاهیم مختلف.
من همین کار را میکنم- اما تلخ است- خیلی تلخ است. و استقامت و ظرفیت میخواهد. بعضی وقت ها فکر میکنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم- آدمی بی ریشه هستم و فقط دوست داشتن من است که حفظ می کند اما فایده اش چیست...اَه فری جانم نمی دانم چرا این حرفها را مینویسم. اما دلم گرفته...گرفته. گرفته و در این جا خیلی تنها افتاده ام شماها همه رفته اید- مادرم همیشه غصه دار است و به پدرم فقط میشه سلام گفت.


« 14 اکتبر» . فری جانم امیدوارم که حالت خوب باشد. از روزی که رفته ای فقط یک نامه برایت داده ام. خداکنه که نرنجیده باشی. تو میدانی که من زیاد اهل نامه نوشتن نیستم مگر در مواقع ضروری. حالا هم چون نوشته ای که از تنهایی رنج میبری غصه دار شدم و فکر کردم شاید نامه من بتواند ترا کمی خوشحال سازد. اما در هر حال تو باید به تنهایی و به این نوع زندگی عادت کنی چون سالهای زیادی در پیش داری که ناچار دور از ما زندگی خواهی کرد. آدم هایی که بیشتر از من و تو سرشان می شود میگویند انسان متمدن آن کسیست که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاههای ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی خودت را کاملا از آنها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی دهند که ما خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سروصدای بیخود نصیب آدم میشود. حتی از پدر و مادر و خانواده تو باید بفکر آینده باشی و کار کنی و مردم را فراموش کنی..................


نمی دانی از اینکه بعد از مدتها ترا در تهران دیدم چقدر خوشحال شدم تو خیلی عوض شده ای... و من با تعجب به تو نگاه می کردم نظرت راجع به آنهایی که اینجا دیدی و شناختی کاملا صحیح است.......
بغیر از چند تائی بقیه هیچ هستند و فقط برای این بوجود آمده اند که زندگی آن چند تا را خراب کنند چون خودشان هیچ نمی توانند و فقط حرف می زنند............
من از اینها شکایت نمی کنم چون ارزش اینرا ندارند که آدم وقتش را جای کار کردن و فکر کردن با عده ای حقه باز مشغول کند.
ولی تو نمی دانی هنوز هم خوب نمی دانی که اینها چه هستند......
هنوز که هنوز است بعضی وقتها می نشینم و گریه می کنم.....

میدانم، میدانم

اولین کسی که در فامیل ما
میمیرد، من هستم


30 دی 1338

الان وسط زمستان است و من هنوز بخاری ندارم. پول ندارم با وجود این همیشه به تو فکر می کنم اگر داشته باشم از تو دریغ نمی کنم.................................................
عروسی بچه بازی نیست و زیبایی مراسم عروسی و اسم عروسی نباید آدم را فریب دهد. وقتی دختری می آید و شریک زندگی آدم می شود از آدم توقع دارد که توان حمایت و اداره کردن او را داشته باشد. تو هروقت در خودت این قدرت را داشتی عروسی کن. فری عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشد خواهش می کنم از من نرنج که برایت چند هفته نامه ندادم- بخدا آنقدر کارم زیاد است که فرصت غذا خوردن ندارم. دلم برایت خیلی تنگ شده و چقدر دلم می خواهد زودتر درست تمام شود و بیایی..................................................
امروز برایت 200 مارک فرستادم. اگر بیشتر نمی فرستم برای این است که خودم در شرایط مالی بدی زندگی می کنم. اغلب وسط هر ماه بدون پول می مانم و کسی را ندارم که به من کمک کند. با وجود این اگر بیشتر هم بخواهی برایت میفرستم. مهم اینست که تو درس بخوانی و بتوانی بهتر زندگی کنی..................


23 آذر-
حیف که حرف مرا گوش نمی کنی و همانجا که هستی به کارت ادامه نمی دهی.
بیا بالاخره یک کاری خواهیم کرد.


ترجمه هایی که کرده ای بفرست من درستشان می کنم حالا هم بچه های ما یک موسسه مطبوعاتی و انتشار کتاب درست کرده اند و می خواهند ماهی 5 تا کتاب چاپ کنند. اگر آنها را بفرستی ترتیب چاپش را در سری انتشارات (جوانه) خواهم داد.
عیب کار اینجاست که تو هم مثل بقیه فرخ زادها از هر صد تا چاقو که میسازی یکدانه اش دسته ندارد. همیشه وعده می دهی و کمتر عمل میکنی.
مدتی است از سیروس( اتابای) خبری ندارم اگر آدرسش را در برلین داری برایم بفرست. و همچنین اگر مقالات خوب و ادبی از نشریات آلمانی داری ترجمه کن تا برایت چاپ کنم. ما داریم با کمک رویائی و شاملو یک مجله هفتگی به اسم هنر در میاوریم و خیلی به مقالات تازه احتیاج داریم.
....................................................................................................
در شعر اصل موضوع نوع برداشت و جهان بینی شاعر است


لازم نیست وزن و قافیه را رعایت کنی سعی کن با ریتم کلمات یک حرکت بوجود بیاوری که شنیدنی باشد؛ یعنی درکش تبدیل به یک نوع وزن شود.
فری جان از نامه ننوشتن من گله نکن- تو بنویس و من می خوانم میدانی که چقدر نوشته هایت را با علاقه مطالعه می کنم. آخرین اشعارت شاهکار هستند و هنوز باور نمی کنم که تو با آنهمه حریت به این زیبایی چنین می نویسی. حالا باید بروم اداره و ماشین همینطور دم در ایستاده و بوق می زند آینا را میبوسم و آرزوی دیدنش را در تهران دارم.








از کتاب دیوان کامل فروغ فرخ زاد
چاپ آلمان 2003 میلادی






خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

Bob Ross


 
باب راس ؛ یک نقاش مشهور معاصر است که چند روزیست سی دی های کارهاش رو پشت سرهم دنبال می کنم. این هنرمند را از همان8-7 سال پیش، آنزمان که شیوۀ کاری او بسیار سروصدا کرده بود می شناسم، خیلی ها که در کار نقاشی هستند و حتی برخی اساتید نقاشی از همان ابتدا با کارها و آثار او جبهه گرفتند که این هنر نیست و بیشتر شبیه شعبده بازیست چراکه هیچیک از تکنیک های نقاشی را در کارهایش رعایت نمی کند و در مدت زمان کوتاهی شاید 30 دقیقه تابلو را تمام می کند و ...
 اشاره می کنم که باب راس یک نقاش رئالیست تمام عیار است و تقریبا در آن زیاده روی هم می کند. از آنجا که من چندان طرفدار رئالیسم نیستم و گاهاٌ هم از آن فراری، منطقی است که آنزمان پیگیر آثار این هنرمند نبوده ام. اما اکنون بعد از چندین سال نشسته ام و از زاویۀ دید دیگری، درست و دقیق باب را تماشا می کنم، شیوه و تکنیکش، ابزار و متدش ، رفتارش با بوم و قلموها ،" خودش" و حرفهایی که بعنوان یک هنرمند برای مخاطبش دارد، اینها برایم مهم هستند. قلموی باب جادویی نیست، رنگهایش نایاب و گران نیستند، بومش همان بوم موجود در بازار است مهم اینست که او یک هنرمند واقعی ست، او هنگام نقاشی خودش است، و این مهم است. او انتخاب کرده تا به شیوه ای سریع کار را تمام کند و زیاد با جزئیات ور نرود، چراکه اعتقاد دارد نقاشی یک حس است یک لحظه ممکن است باشد و لحظه ای دیگر آن حس متفاوت باشد اینکه یک اثر ماه ها طول بکشد کمی برایش غیر قابل تحمل است چون مهم آنست که نقاش بتواند احساس خویش را درست در همان لحظاتی که سراغش آمده بیان کند او ممکن است یک روز دلش جنگل انبوه و تاریک و غم زده بخواهد و یک روز، ساحلی روشن و آفتابی، اینکه ماه ها بوم اش روی سه پایه برای بیان آن حس انتظار بکشد منطقی نیست چراکه ممکن است تا پایان کار آن حس کمرنگ شود و ارزشش را از دست بدهد.




باب راس:

" طراحی سفت و سخت و پر از قاعده را کنار بگذارید ، رنگها را بی مرز روی بوم رها کنید، چراکه در هنر حد و مرزی نیست، شما ممکن است از قبل طرحی را بزنید کلی خطوط کم و زیاد کنید اما هنگام رنگ زدن به هدفتان نرسید ، شجاع باشید نقاشی کردن شجاعت می خواهد. اتفاقات نقاشی را پیش بیاورید نقاشی پر است از تصادف، جلویشان را نگیرید. با قلمو یتان مهربان باشید آن را درست در دست بگیرید چراکه ابزار اصلی تان است، محکم و مطمئن ضربه بزنید و نترسید اما شانسی هم نقاشی نکنید قبلش خوب فکر کنید . با فکر منسجم اما بی پروا کار کنید. وقتی تصمیم می گیرید با کاردک کار کنید کمی خشن باشید و کند نباشید، نسبت ها را رعایت کنید ، رنگها را خوب بشناسید ، عناصر نقاشی تان را آزاد بگذارید برایشان جا و مکان تعیین نکنید، لحظه ای که حس کردید مثلا اینجا باید یک شاخۀ کوچک شاد زندگی کند، همان لحظه تصمیم بگیرید و شاخه را همانجا خلق کنید، هرگز نقش نور را در هیچ کجای نقاشی تان فراموش نکنید نوربه سایر عناصر بصری معنا و مفهموم می بخشد ، زیاد روی المانهای بصری تان رژه نروید، رنگ را بگذارید و رها کنید ، زیاده روی نکنید چراکه نقاشی تان خراب می شود. در طبیعت همه چیز خیلی صاف و دقیق نیست پس در نقاشی هم نیاز نیست همه چیز را دقیق رسم کنید اما خوب یاد بگیرید که درست نشان دهید، شما وظیفه دارید درست نشان دهید. از تمامی چیزهایی که در مغزتان هست استفاده کنید ایده هایتان را نادیده نگیرید. وقتی دارید درخت و برگ و بوته می کشید قبلا در موردش کمی فکر کنید و زاویۀ نور را در نظر بگیرید. با درخت ها و شاخه هایی که خودتان خلق کرده اید حرف بزنید و با عناصر نقاشی تان دوست باشید. رنگ ها را خوب بشناسید و از نتیجۀ ترکیب رنگتان بی خبر نباشید.
بوم، دنیای شماست و شما آزادید تا هرکجا که دلتان می خواهد احساستان را روی آن بریزید هیچکس نمی تواند به شما بگوید که روی بومتان چطور باشید و چه کار کنید آنجا صرفا به خور شما اختصاص دارد. رنگها را زیاد از حد باهم مخلوط نکنید چراکه هر رنگ باید درجه خلوص و درخشش خود را حفظ کند تا درست بیان شود ترکیب زیادی آنها با یکدیگر خاصیت شان را می گیرد و کدرشان می کند و این خوب نیست. ناگهان تصمیم بگیرید، نگران نباشید تصمیم بگیرید، مثلا آن پُشت ها لای آن بوته های سبز روشن، درخت پیری خلق کنید بدون هیچ طرحی از پیش، چون در آن لحظه این چیزیست که شما را راضی می کند و این برای هنرمند ضروریست."





باب راس Bob Ross


مجموعه کارهای باب را از این سایت می توانید ببینید:
Ross's Art works




من از این هنرمند بسیار یاد می گیرم، نه صرفا نقاشی کردن را
 روحش شاد..