اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

گفته هايي از فروغ فرخزاد

از ميان مصاحبه هايي كه برخي نشريات با فروغ داشته اند، چند گفتگو را در اينجا بخوانيد؛


□ من در شعر خودم چيزي را جستجو نمي كنم . بلكه در شعر خودم تازه خودم را پيدا مي كنم . اما در شعر ديگران، يا شعر بطور كلي...
مي دانيد بعضي شعرها، مثل درهاي بازي هستند كه نه اين طرفشان چيزي هست و نه آنطرفشان، بايد گفت حيف كاغذ. بهرحال بعضي شعرها هم مثل درهاي بسته اي هستند كه وقتي بازشان مي كني مي بيني گول خورده اي و ارزش باز كردن نداشته اند. خالي آن طرف آنقدر وحشتناك است كه پر بودن اينطرف را جبران نمي كند. اصل آن طرف است.
...خوب بايد اسم اين جور كارها را هم گذاشت چشم بندي و يا حقه بازي يا شوخي خيلي لوس- اما بعضي شعرها هستند كه اصلاً نه در هستند، نه باز هستند، نه بسته هستند. اصلاً چهار چوب ندارند. يك جاده هستند، كوتاه يا بلند فرق نمي كند. آدم هي مي رود، هي مي رود، و بر مي گردد و خسته نميشود، اگر توقف مي كند براي ديدن چيزيست كه در رفت و برگشت هاي گذشته نديده بوده. آدم مي تواند سال ها در يك شعر توقف كند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست، فضا هست، زيبائي هست، طبيعت هست، انسان هست، زندگي هست و يكجور آميختگي صادقانه با تمام اين چيزها هست و يكجور نگاه آگاه و دانا به تمام اين چيزها هست. نمي دانم مثالم خيلي طولاني شد من اينجور شعر ها را دوست دارم و شعر مي دانم، مي خواهم شعر دست مرا بگيرد و با خودش ببرد. به من فكر كردن و نگاه كردن، و حس كردن و ديدن را ياد بدهد و يا حاصل يك نگاه، يك فكر و يك ديد آزموده اي باشد. من فكر مي كنم كه كار هنري بايد همراه با آگاهي باشد. آگاهي نسبت به زندگي، به وجود، و حتي نسبت به اين سيبي كه گاز مي زنيم.

□ " نيما يوشيج " براي من آغازي بود. مي دانيد نيما شاعري بود كه من در شعرش براي اولين بار يك فضاي فكري ديدم. ديدم كه با يك آدم طرف هستم، نه يك مشت احساسات سطحي و هدف هاي مبتذل روزانه. عاملي كه مسائل را حل و تفسير مي كرد، ديد و حسي برتر از حالات معمولي و نيازهاي كوچك. سادگي او مرا شگفت زده مي كرد. بخصوص وقتي كه در پشت اين سادگي ناگهاني با تمام پيچيدگي ها و پرسش هاي تاريك زندگي برخورد مي كردم. مثل ستاره كه آدم را متوجه آسمان مي كند. در سادگي او سادگي خودم را كشف كردم.

□ ريشه يك چيز است، فقط آنچه كه مي رويد متفاوت است، چون آدم ها متفاوت هستند. من بعلت خصوصيات روحي و اخلاقي خودم- و مثلاً خصوصيت زن بودنم- طبيعتاً مسائل را به شكل ديگري مي بينم. من مي خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره ي خودم نشسته باشم.

□ من شعر را از راه خواندن كتابها ياد نگرفته ام وگرنه حالا قصيده مي ساختم.

همين طوري راه افتادم. مثل بچه يي كه در يك جنگل گم مي شود، به همه جا رفتم و در همه چيز خيره شدم و همه چيز جلبم كرد، تا عاقبت به يك چشمه رسيدم و خودم را توي آن چشمه پيدا كردم. خودم كه عبارت باشد از خودم و تمام تجربه هاي جنگل.


□ من به دنياي اطرافم، به اشياء اطرافم و آدم هاي اطرافم و خطوط اصلي اين دنيا نگاه كردم و آنرا كشف كردم.

□ شعر چيزي است كه عامل ظرافت و زيبائي يكي از اجزاء آن است. شعر« آدمي » است كه در شعر جريان دارد. نه فقط زيبائي و ظرافت آن آدم.

□ من پناه بردن به اتاق در بسته، و نگاه كردن به درون را در چنين شرايطي قبول ندارم. من مي گويم دنياي مجرد آدم بايد نتيجه ي گشتن و تماشا كردن و تماس هميشگي با دنياي خارجي باشد، آدم بايد نگاه كند تا ببيند و بتواند انتخاب كند. وقتي آدم دنياي خودش را در ميان مردم و در ته زندگي پيدا كرد آنوقت مي تواند آنرا هميشه همراه خودش داشته باشد و در داخل آن دنيا، با خارج تماس بگيرد.


□ فكر مي كنم همه ي آنها كه كار هنري مي كنند علتش، يا لااقل يكي از علتهايش يك جور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادگي در برابر زوال: اين ها آدمهايي هستند كه زندگي را بيشتر دوست دارند و مي فهمند همينطور مرگ را. كار هنري يكجور تلاشي است براي باقي ماندن و يا باقي گذاشتن « خود» و نفي معني مرگ..گاهي اوقات فكر مي كنم درست است كه مرگ هم يكي از قوانين طبيعت است، اما آدم تنها در برابر اين قانون است كه احساس حقارت و كوچكي مي كند. يك مسئله ايست كه هيچ كاريش نمي شود كرد. حتي نمي شود براي از ميان بردنش مبارزه كرد، فايده ندارد، بايد باشد. خيلي هم خوب است. اين يك تفسير كلي است كه شايد هم احمقانه باشد. اما شعر براي من مثل رفيقي است كه وقتي به او ميرسم ، مي توانم راحت با او درد دل كنم. يك جفتي است كه كاملم ميكند.راضيم ميكند. بي آنكه آزارم بدهد. بعضي ها كمبودهاي خودشان را در زندگي با پناه بردن به آدمهاي ديگر جبران مي كنند. اما هيچوقت جبران نمي شود، اگر جبران مي شد. آيا همين رابطه، خودش بزرگترين شعر دنيا و هستي نبود-رابطه ي دوتا آدم هيچوقت نمي تواند كامل يا كامل كننده باشد. شعر براي من مثل پنجره ايست كه هر وقت به طرفش ميروم خود بخود باز مي شود، من آنجا مي نشينم. نگاه مي كنم، آواز مي خوانم، داد مي زنم، گريه مي كنم، با عكس درختها قاطي مي شوم و مي دانم كه آنطرف پنجره يك فضا هست و يك نفر مي شنود، يك نفر كه ممكنست 200 سال بعد باشد، يا 300 سال قبل وجود داشته. فرق نمي كند، فقط وسيله ايست براي ارتباط با هستي، با وجود، به معني وسيعش، خوبيش اينست كه آدم وقتي شعر مي گويد، مي تواند بگويد « من هم هستم، يا من هم بودم » .


از کارهای فروغ


□ فكر مي كنم كسي كه كار هنري مي كند بايد اول خودش را بسازد و كامل كند. بعد از خودش بيرون بيايد و به خودش مثل يك واحد از هستي و وجود نگاه كند، تا بتواند به تمام دريافتها، فكرها و حس هايش يك حالت عموميت ببخشد.
( مصاحبه در تابستان 1343 با فروغ فرخزاد انجام شده است)

***
همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از ان ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه برميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله ي رخوتناك دوهمآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد: « صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من ترا با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهائيست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه ي ساده ي خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيبائي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنرا از من مي گيرد
سهم من پائين رفتن از پله ي متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش خون آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائي جان دادن كه به من ميگويد:
« دستهايت را
دوست ميدارم»

دستهايم را در باغچه ميكارم
سبز خواهد شد، ميدانم، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب ميچسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
باهمان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي ميانديشند كه يكشب او را
باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد

و بدينسانست
كه كسي ميميرد
و كسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد، مرواريدي صيد نخواهد كرد.

من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوس مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد






شعر تولدی دیگر

منبع: کتاب جاودانه فروغ فرخزاد

تهیه و تنظیم از: امیر اسماعیلی
ابولقاسم صدارت
گردآورنده: شهرزاد

۱۳ نظر:

  1. داستان من و متن و هنر بسيار مفصل است.
    نوشتنش را بي خيال، مجالي ديگر اگر بود مي گويم.
    البته جنبه ديگري هم دارند اين عكسها برايم، كه خودم گرفته ام.

    پاسخ دادنحذف
  2. یاد فروغ که می افتم یک چیزی ته ته دلم میسوزد بدجور بعد هم بغض....

    پاسخ دادنحذف
  3. من
    پري كوچك غمگيني را
    ميشناسم كه در اقيانوس مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مينوازد آرام، آرام
    پري كوچك غمگيني
    كه شب از يك بوسه ميميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

    سلام

    خيلي زيبا بود
    البته اين مصاحبه ها رو خونده بودم

    اما نقاشي هاشو تا حالا نديده بودم

    من به شخصه فروغ رو خيلي دوست دارم و از خوندن شعراش لذت مي برم

    موفق باشي عزيزم
    ممنون كه خبرم كردي

    پاسخ دادنحذف
  4. ديگري مي خواند
    ديگري مي خواند؟
    متن من
    متن من؟
    پيوند من و ديگري
    پيوند من و ديگري؟

    چرا با ديگري پيوند دهم وقتي براي هم غيرقابل دركيم. (دركشان سخت بود؟)

    خوانده بايد شوم؟

    چيزي در كار نيست
    كسي در كار نيست
    بيهوده دنبالش نگرد

    پاسخ همه سؤالاتي كه پرسيده بودي
    سؤال ديگر؟

    پاسخ دادنحذف
  5. به نظر من فروغ برترین شاعر زن معاصر هست .

    یک جورایی هم مظلوم واقع شده ...

    پاسخ دادنحذف
  6. در مورد موسیقی زمینه وبلاگم:

    پاره کردن ها و مچاله کردن کاغذها، به بیرون رفتن و به بارون زدن و ...همه و همه متعلق به خود آهنگ هست .

    از یک سرزمین دور...

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام
    مرسی که خبر دادی... و از خوندن این متن لذت بردم ... من عاشق فروغم.

    پاسخ دادنحذف
  8. سلام
    زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهایی ماه
    فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
    زندگی شستن یک بشقاب است

    پاسخ دادنحذف
  9. یه شعر از فروغ یادم مونده بود که الان یادم نیست...ولی کلن اینجوری بود که یکی میرفت بالای کوه و داد میزد:((آهای..من او را دوست دارم..)) و یا یک همچین چیزی..

    شعرش منطقی بود.. حتی اون بالای کوه رفتنش..

    بله..کارهای گرافیکی اون وبلاگم کار خودمه..!!بدن؟

    پاسخ دادنحذف
  10. سلام

    فك كردم آپ كردي

    اومدم ديدم نه توهم بوده

    تا بعد ...

    پاسخ دادنحذف
  11. شرمنده
    یکی دو روز سرم شدیدا شلوغ بود
    راستش با دوستان مشورت کردم اما متسا فا نه هیچ کدوم تا حالا با بلاگ اسپات
    کار نکردن و گفتن من بلد نیستم

    اما من سوالات شما را در چند تا از انجمنها مطرح کردم به محض اینکه جوابی بگیرم خبر تون میکنم چون برای خودم جالب هست بدونم چون ظاهرا سیستم بلاگ اسپات با اکثرا سیستم بلاگرها فرق دارهسخت تره

    پاسخ دادنحذف
  12. از مظلومیت فروغ در این زمانه گفته بودم .
    یک نمونش اینکه شنیدم در نمایشگاه کتاب این چند وقت، کتابهای صادق هدایت و فروغ از غرفه ها جمع آوری شده ...!
    حالا نمیدونم تا چه حد واقعیت داره .

    پاسخ دادنحذف